تبلیغات
کوئیپر - پنجشنبه- هشت و پنجاه دقیقه

کوئیپر

پنجشنبه- هشت و پنجاه دقیقه


زنی که نمیشناختم اسلحه اش را رو به صورتم نشانه گرفته بود. 'بلند شو... بلند شو... تو کی هستی؟'
مصمم به نظر می آمد. زن سالخورده ای بود شاید پنجاه شصت ساله. لباس هایش همه کهنه اما تمیز بودند. اسلحه توی دستش میلرزید.
'گفتم تو کی هستی؟'
داد میزد.
سرم درد میکرد. شدیدا ترسیده بودم. دهانم خشک شده بود. چند بار سعی کردم چیزی بگویم. دهانم بسته شده بود. حروف از دهانم خارج نمیشد. همه چیز سرد و تاریک و مرطوب بود و من ابدا به خاطر نمی آوردم کی هستم و چطور از آنجا سر در آورده ام.
'شلیک میکنم. به خدا شلیک میکنم. بگو کی هستی؟'
و بعد بنگ. صدای خیلی بلندی آمد. نور سفید دهانه ی اسلحه را دیدم که لحظه ای درخشید و بعد صدای برخورد گلوله به زمین و بعد صدای شکافتن هوا و بعد دوباره همه چیز ساکت شد.
عرق سرد روی سینه ام نشست. ناخودآگاه دست هایم روی گوش هایم نشست و برای یک لحظه احساس کردم مرده ام.
' من من... اااا.... من'
تند تند نفس میکشیدم. 
'نزن'
'من... من... نمیدونم... نزن'
نفس نفس میزدم.
سکوت شد. 
هنوز اسلحه اش را رو به من نشانه رفته بود. لب هایش را میگزید. کمی فاصله گرفت. دوباره نزدیک آمد. 
'تو اینجا چیکار میکنی؟'
'چه جوری اومدی اینجا؟'
چشم هایم را بستم. فهمیدم که دیگر شلیک نخواهد کرد. دست هایش کمتر میلرزید و نفس هایش شمرده تر شده بود و آرام تر صحبت می‌کرد.
سعی کردم افکارم را جمع کنم. یادم نمی آمد چه کسی هستم و چرا آنجا بودم. با دست راستم روی پیشانی ام را لمس کردم و متوجه شدم بر آمدگی دردناک بزرگی سمت راست پیشانی ام دارم. 
'اینجا کجاست؟'
'من اینجا چیکار میکنم؟'
همه چیز ساکت شده بود.
به چشم های هم نگاه کردیم.
چیزی توی جیب پیراهنم تکان خورد. صدای زنگ موبایل بود. نیم خیز شدم. دستهایم سراسیمه روی سینه ام لغزید تا گوشی را توی جیبم پیدا کردم. 
'موبایلمه، باید جواب بدم... باید جواب بدم'
کلید سبز را فشار دادم. 
'بکشش... بکشش... تو میخوای اونو بکشی '
صدای خودم پشت تلفن بود. وحشت زده به پیرزن اسلحه به دست نگاه کردم. 
چیزی نمی‌گفت. در یک لحظه ی آگاهی، فهمیدم فقط من صدای پشت تلفن را شنیده ام.
'خب؟ چیزی یادت اومد؟'
چشم هایش تنگ شده بود و با دقت به من نگاه می‌کرد.
صدای توی گوشی هنوز می آمد. 'بکشش... بکشش...'

'من...ظاهرا... اومدم اینجا که... شما رو بکشم'

اسلحه اش را پایین آورد.
'اره'
دستش را به سمتم دراز کرد. 
'اون گوشی رو بده به من'
گوشی تلفن را توی دستش گذاشتم. آن را نزدیک گوشش گرفت. مدتی به صدای ضبط شده گوش کرد. 
'من که گفتم با گوشی هم فایده نداره'
چیزی توی ذهنم تکان خورد. حافظه ام برگشت. او را به خاطر آوردم. میخواستم او را بکشم. به این خاطر آنجا بودم. آنجا توی حیاط آن خانه ی بزرگ روستایی. گفتم 'چرا زدی توی پیشونیم؟'
گفت'ببخشید'
'اخه هر کاری کردم یادت نمی اومد کی هستی.'
'درد داشت'
'میدونم. باید قبل اینکه بری حافظه ات رو پیش اون احمق ها عمل کنی فکر اینجاهاشو میکردی'
'میدونم... میدونی که مجبور بودم... حالا خوبه که هنوز نقاشی کردن رو یادم نرفته'
'بیا بریم'
وسایل نقاشی ام آن طرف تر روی زمین افتاده بود.
'تو میدونی که من از اون اسلحه ی لعنتی میترسم'
'میدونم.به همین خاطر شلیک کردم'
دستم را دراز کردم و وسایلم را برداشتم.
از جایم بلند شدم و گرد و خاک لباس هایم را تکاندم. 
'گفتی برای چی میخوای بکشمت؟'
'ده بار بهت گفته ام. برای هیچی. برای اینکه نمیخوام بذارم نقاشی کردن هم یادت بره.'
***************** + این اولش قرار بود داستان جدی باشه، بعد از وسطاش دیگه حوصله ام سر رفت :))) :/ گفتم بذار اینطوری شه دی:

[ پنجشنبه 24 آبان 1397 ] [ 20:50 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]