تبلیغات
کوئیپر - مردی از یک تابلوی نقاشی

کوئیپر

مردی از یک تابلوی نقاشی

زیبا بود؟ مادرش همیشه میگفت هست. روزی که به دنیا آمد، پرستارها با انگشت نشانش میدادند. دکتر توی اتاق عمل گفت: آه. طفلکی.

پدرش نگران پشت در اتاق عمل قدم میزد.

وقتی اولین بار بچه را به مادرش نشان دادند، برای یک لحظه همه چیز سکوت شد. مادر از پرستار پرسید: میتونم بغلش کنم؟ و جواب شنید : اوه البته! بچه تون خوب و سالمه! و همانطور که بچه را توی بغل مادر میگذاشت ادامه داد : فقط... و مادر حرفش را برید: خاصه! بچه ام خاصه! و بعد بچه را مادرانه به سینه فشرد. پدر شانه ی مادر را گرفته بود. لبخند میزد.


سالها از همه ی اینها گذشته بود. آقای خربزه قطعه عکسی را کج، مقابل صورتش نگه داشته بود. توی عکس مادرش روی تخت بیمارستان بغلش کرده بود. پدر نشسته بود لبه تخت. کنار مادر. هردو رو به دوربین لبخند میزدند. لبخندی روی صورت آقای خربزه نشست. از پنجره ی اتاق، از توی کوچه صدای بگو بخند می آمد.


تمام عمرش همه جا نگاه های سنگین دیگران را احساس می‌کرد. اغلب سعی میکردند مستقیما نگاهش نکنند. توی خیابان از مسیرش کنار میرفتند. اهمیتی نمی‌داد. اما میفهمید که صدای قدم ها پشت سرش متوقف می‌شود. میفهمید که قدم های ایستاده - احتمالا با تعجب - نگاهش میکنند. و احتمالا گاهی با انگشت او را به همدیگر نشان میدهند.


توی آینه به لکه های تیره ی کوچک و بزرگ پراکنده روی سرش نگاه می‌کرد. گردنش را می‌چرخاند - تا جایی که میشد - و پوست چروکیده و نرم سرش را وارسی میکرد. بچه ای با سر سیب، توی بغل مادرش، امروز در صف اتوبوس، او را با انگشت نشان داده بود و بعد زده بود زیر گریه. بچه ی دیگری، با سری کدویی خندیده بود. و بعد همه توی صف. زنی با سر پرتقالی. مردی با سر هندوانه. و او آنوقت برای بچه ها شکلک در آورده بود. با کمری خمیده و دست و پاهایی لرزان عصا زنان تا آخر صف آمده بود پیش مادرِ با سر سیب و برای طفل گریانش شکلاتی از جیب در آورده بود. دختری با سرِ انار توی اتوبوس برایش جا نگه داشته بود.


روزی که مُرد باران می آمد. او را در سکوت به خاک سپردند. دو مرد سیاه پوش با سر خربزه. احتمالا فامیل هایی دور. یک مرد با سر سیب. زنی با سری فلفل دلمه ای. مرد قدبلندی با سر هویج. پیرزنی با سر انار. یک انار ترک خورده.

روزنامه‌های محلی آگهی فوتش را چاپ کردند. یکی از روزنامه ها عکسی از او ضمیمه کرده بود. مردی بود معمولی. مثل همه ی مردم که سرهایشان شکل میوه های مختلف بود. او سرش یک خربزه بود. یک خربره زاده. یک خربزه زرد با راه راه های قشنگ. فقط یک تفاوت با هم خانواده هایش داشت. سرش جای اینکه روی گردنش صاف نشسته باشد، زاویه دار بود. نه افقی، مثل افقی سران. نه عمودی مثل عمودی سران. و نه حتی گرد مثل گرد سران. سری کج، با زاویه ی 45 درجه. سری شبیه هیچ کس.

=======

+ بعد خیلی وقت -نمیدونم چرا خیلی وقت- بلاگ هاتونو خوندم. کامنت با اجازه تون باشه برا یه وقت دیگه. اما یه چیزی بعد این همه سال برام خیلی غیرمنتظره به نظر اومد. آدما چقد گاهی با بلاگ هاشون فرق دارن!

+ به این متنه سخت نگیرید. حس نوشتی ویرایش نشده اس. من البته از سخت گیری به متن ها به شدت استقبال میکنم ها ! همیشه! حتی به حس نوشت های ویرایش نشده! به خاطر خودتون گفتم سخت نگیرید :)) دی:



[ دوشنبه 27 آذر 1396 ] [ 23:14 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]