تبلیغات
کوئیپر - سوسک

کوئیپر

سوسک

جمعه، روز اول، ماه پنجم

صبح با احساس ناراحتی در چشمم از خواب برخاستم. قصد داشتم برای ناهار بیرون بروم، اما وضعیت چشمم تا ظهر بدتر شده بود. چشم راستم قرمز و ملتهب بود وانگار چیزی زیر پلکم بود، اما هرچه توی آینه نگاه کردم و هرچه چشمم را مالیدم چیزی توی چشمم نبود. کارهای روزمره را انجام دادم و تا شب توی اتاقم ماندم.

شنبه، روز دوم، ماه پنجم

وضعیت چشم راستم بدتر شده است. تمام طول روز احساس کردم چیزی زیر پلکم تکان میخورد. اگر ممکن بود حاضر بودم چشم راستم را دربیاورم و پیش شیطان(سگ همسایه) بیندازم. آقای (م) ظهر پرسید مشکل چشمم چیست و چرا به وضعیت ساکن اتاق 6 رسیدگی نکرده ام. گفتم خوب است و احتمالا چیزی زیر پلکم گیر کرده و الساعه ملافه های اتاق 6 را عوض خواهم کرد.

از ساکن اتاق 6 متنفرم. از روزی که اینجاست دائما در حال این خرده فرمایش هاست. هنگام تحویل دادن ملافه های کاملا تمیزش، به من گفت که اگر بیشتر به بهداشت محیطم اهمیت بدهم مطمئنا سالم تر خواهم ماند و بعد با لبخند زشتی ادامه داد و احتمالا چیزهای کمتری هم به چشمم وارد خواهد شد. پیش از آنکه دوباره مشغول سخنرانی درباره اهمیت بهداشت و نظافت شود، او را ترک کردم. این مرد غیرقابل تحمل است.

یکشنبه، روز سوم، ماه پنجم

صبح هنگام آب دادن به گلدان ها متوجه شدم یکی از گیاهان دارای غنچه ی زیبایی شده است. اسمش را نمیدانم، اما بی صبرانه منتظر گل دادنش هستم. گلدان را بین بقیه گلدان ها (دقیقا وسط) گذاشتم.

صبح چشمم بهتر بود. حدس زدم ذره ی مزاحم از چشمم خارج شده. روز خلوتی بود و هیچکس برای گرفتن اتاق مراجعه نکرد. تمام طول روز کتاب خواندم.

دوشنبه، روز چهارم، ماه پنجم

با درد چشم شب از خواب پریدم. احساس کردم حشره کثیفی پشت پلک هایم دست و پا میزند. وحشت کرده بودم. یک نفر در زد. با یک دست روی چشم به سمت در دویدم و در را باز کردم. آقای اتاق شماره ی 6 بود. ملافه ی سفیدی روی دستش داشت. به طرف من گرفت و با لحنی پرخاشگرانه گفت از دیروز عوض نشده است. ملافه را از دستش گرفتم. زیر ملافه، دست آقای شماره ی 6، دست زشتِ یک حشره بود. سوسک. سوسک! بعد سرم را بالا بردم و به صورتش نگاه کردم. سر یک سوسک گنده از یقه ی کتش بیرون زده بود. با شاخک های دراز. با فریاد از خواب پریدم.

سه شنبه، روز پنجم، ماه پنجم

آقای اتاق 12 صبح هنگام بیرون رفتن با ناراحتی غر زد که کولر اتاقش نیاز به سرویس دارد و تمام شب از گرما خوابش نبرده. چشم هایش قرمز، اما صورت و ظاهرش مرتب بود. ظهر به آقای(م) گفتم. ناراحت شد و به بخت بد و هرچه دیگر دم دستش بود لعنت فرستاد. از بی پولی و توقع زیاد ساکنان می نالید. گفت این تابستان لعنتی تقصیر من نیست. گرم است. لعنتی. مثل جهنم گرم است. تقصیر من نیست.

سر ماه،موقع گرفتن اجاره ها همیشه خوش اخلاق بود. با من و با همه. اما امروز نه. آخر از بد و بیراه گفتن خسته شد و داخل آشپزخانه رفت و کمی بعد از آشپزخانه صدای فریادهایش می آمد.

چهارشنبه، روز ششم، ماه پنجم

خانواده ساکن اتاق 8، اتاقشان را تحویل دادند و رفتند. تمام طول روز همه جا ساکت و آرام بود. ظهر بیرون رفتم و روزنامه گرفتم. هوا به طرز وحشتناکی گرم بود و خیابان های خلوت به شهر چهره ی ترسناک و مرموزی داده بود.

موقع شام پیرمرد ساکن اتاق 2 که همیشه پایین توی غذاخوری شام میخورد گفت دلش برای سر و صدای آن دو برادر کوچولو تنگ شده است. بچه های اتاق 8 منظورش بود. گفتم بقیه آن سر و صداها را دوست نداشتند. گفت: من هم همینطور.

پنجشنبه، روز هفتم، ماه پنجم

صبح خیلی زود، آقای اتاق 12 آمد و با ناراحتی داد زد که کولرش کلا خراب شده و ادامه این وضع دیگر قابل تحمل نیست. گفت میخواهد شخصا با آقای(م) صحبت کند. گفت آقای(م) آدم فهمیم و درستکاری است و پرسید آیا فراموش کرده ام مسئله را به او بگویم؟ گفتم بله و معذرت خواهی کردم. بعد گفتم آقای(م) تا ظهر نخواهد آمد و اطمینان دادم این دفعه حتما مشکل ایشان را به آقای(م) اطلاع خواهم داد. تهدید کرد اگر ایندفعه فراموش کنم حتما مقدمات اخراج مرا پیش آقای(م) فراهم خواهد کرد.

هنگام غروب یادم آمد مشکل امروز صبح، با آقای اتاق 12 را به آقای(م) اطلاع نداده ام. سراسیمه به سمت طبقه سوم اتاق آقای(م) دویدم. روی پله ی پاگرد طبقه ی دوم پایم لیز خورد و زمین خوردم. زانوی راستم به لبه ی پله خورد و همینطور مچ دست راستم موقع افتادن آسیب دید. به آقای(م) قضیه را گفتم. یک جلیقه ی عجیب پوشیده بود که شکم گرد و بزرگش را بزرگتر نشان میداد. با خونسردی کتش را روی آن پوشید و بعد از من پرسید ظاهرش چطور است؟ ظاهرش چاق و خپل و کوتاه و نامرتب بود. اما گفتم خوب است. گفت برای شام با خانم زیبایی قرار دارد. و از من خواست موقع صرف شام حواسم به آشپزخانه باشد. بعد بی هیچ توضیحی به اتاقی دیگر رفت و پنکه ی گرد و خاک گرفته ای تحویل من داد و خواست برای اتاق 12 ببرم. گفت فردا کولر را تعمیر خواهد کرد. خوش اخلاق بود.

جمعه، روز هشتم، ماه پنجم

صبح. گلدانی که توی اتاقم گل داده بود، خشک شده. یکی دیگر از گلدان ها هم. دوتا از پنج تا. دیشب هر پنج گلدان سالم و شاداب بود. برای صرف صبحانه به آشپزخانه رفتم. جمعه ها آشپز نبود. کتری بزرگ را روی اجاق گذاشتم و در سکوت به اتاقم برگشتم. دوباره چیزی توی چشمم اذیت میکرد. از پشت در شنیدم که درب اتاقی در سمت چپ باز و بسته شد و بعد صدای قدم هایی آمد که به آهستگی توی راهرو از مقابل اتاق من گذشت. اتاق سمت چپ من انباری بود. چند ثانیه بعد، احتمالا جلوی پله ها، صدای برخورد شیئی فلزی به زمین شنیده شد و بعد شنیدم که آقای(م) شروع به فحش دادن کرد. صدای قدم ها دوباره توی راهرو برگشت و دوباره توی اتاق انباری سمت چپ گم شد. فکر کردم باید به کمک احتیاج داشته باشد. بلند شدم و به سمت انباری رفتم. در را باز کردم. غافلگیر شد. داشت گریه میکرد. سراسیمه معذرت خواستم و بیرون آمدم. با خودم حدس زدم باید چیزی در مورد زن زیبای دیشب باشد.

شنبه، روز نهم، ماه پنجم

آه چشم لعنتی. با درد چشم از خواب برخاستم. هردو چشم.

امروز آقای اتاق 6 از صبح از اتاقش بیرون نیامد و سر کار نرفت. دیروز هم برای ناهار و شام پایین نیامد. از ندیدنش خوشحال بودم، اما احساس کردم دیر یا زود برای گرفتن ملافه تازه یا آب جوش یا ایراد گرفتن از وضع تهویه اتاق ها یا نظافت راهروها خواهد آمد. تا غروب از اتاقش بیرون نیامد. آقای (م) از من خواست به بهانه تعویض ملافه ها از وضعیتش سرکشی کنم. میگفت شاید اتفاقی افتاده باشد. چند ملافه تمیز برداشتم و پشت در اتاق 6 ایستادم. از داخل اتاق صدایی نمی آمد. در زدم. دوباره سکوت. باز در زدم. صدایی مثل صدای کشیده شدن صندلی آمد و چند ثانیه بعد کسی آرام از پشت در پرسید چکار دارم. صدایش عجیب بود. گفتم ملافه تازه آورده ام. و به کنایه حرف های خودش را تکرار کردم؛ هوا گرم است. ملافه های روتختی را باید هر روز تعویض کرد. دوباره سکوت شد. گفت لازم نیست. بفرمایید و صدایش از همیشه عجیب تر بود. بعد صدای چرخیدن کلید توی قفل آمد، در را از پشت قفل کرد و کلید را کشید.

ادامه داد : حالا بروید.

از توی سوراخ کلید یک لحظه دزدانه داخل اتاقش را نگاه کردم. بعد وحشت زده و هراسان سرم را عقب کشیدم. عرق سرد روی صورتم نشست. باور کردنی نبود. مردی که توی لباس های آقای شماره 6 داشت آرام آرام از در اتاق دور میشد، یک سوسک عظیم الجثه بود.




============================================


+ آآآآره ! الان دیدم چقد طولانی شده :/ دی:




[ جمعه 31 شهریور 1396 ] [ 22:19 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]