تبلیغات
کوئیپر - و چشم هاش،سرد و بی روح بود. مثل دو پاره آجر .

کوئیپر

و چشم هاش،سرد و بی روح بود. مثل دو پاره آجر .

یک روز، وقتی داشتم پرواز میکردم، از دور توی آسمون یه سیاهی دیدم. یه دیوار. توی آسمون. توی ارتفاع هزار هزارتایی. خیلی بلند. تعجب کردم. خیلی. نزدیک تر شدم. یک نفر داشت روی دیوار آجر میچید. میبردش بالا . گفتم سلام. گفت سلام. پرسیدم چرا داری دیوار میسازی؟! گفت: اونا اینطوری دوست دارن. گفتم چرا؟ جواب نداد. احساس کردم چون دیوار خوبه. چیزی برای تکیه کردن. بعد مرد رفت. کمی دورتر رو به دیوار ایستاد. آروم بود. باهاش وایستادم. چشم هاشو بست. و بعد یکهو رها شد روی زمین. افتاد. رو به رو، دیوار ترک خورد. گرد و خاک بلند شد. یک ثانیه بود. و بعد فروریخت. کاملا. و همه چیز از بین رفت. گرد و خاک. پاره های آجر. لاشه های دیوار.

برگشتم. رو به مرد. نگران. پرسیدم: چیکار کردی؟!! گفت: من اینطوری دوست داشتم.






------------


بی ربط نوشت : باور نمیکنید، اگه بگم سر شام به مدت پونزده دقیقه از سر اجبار قسمتی از یک سریال ایرانی تلویزیون رو دیدم و از همون موقع، تا الان ساعت یک شب، بی هیچ دلیلی افسرده و کم خلق و ناراحتم. به این حد تاثیر میذاره رو روح و روانم. دقیقا هم نمیدونم واقعا چرا.



[ چهارشنبه 14 تیر 1396 ] [ 23:30 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]