تبلیغات
کوئیپر - خودشناسی هم گمونم چیزی شبیه اون داستان «فیل در اتاقک تاریک» مولاناست. از هر جایی که بهش نگاه میکنی، یه شکل متفاوت داره!

کوئیپر

خودشناسی هم گمونم چیزی شبیه اون داستان «فیل در اتاقک تاریک» مولاناست. از هر جایی که بهش نگاه میکنی، یه شکل متفاوت داره!

هیچکس مثل خود آدم نمیتونه آدم رو گول بزنه. 
مدتها (شاید تا همین چند ماه پیش) فکر میکردم من از این تیپ آدم ها هستم که تنها برای خودشون زندگی میکنند. فارغ از حرف ها و قضاوت دیگران. حقیقت اینه خیلی هم خودم رو تحویل میگرفتم سر این قضیه. اینکه به رسم و رسومات خیلی پایبند نبودم، روی ظاهر یا لباس پوشیدنم حساس نبودم و در کل خیلی چیزهای دیگه که باعث میشد فکر کنم چقدر من خاص و عمقی نگر و چقدر من خوبم! از همین چیزهایی که معمولا آدم ها به خاطرش تو خلوت، خودشون رو تحویل میگیرن. 
اما کجا فهمیدم که این من نیستم؟ نمیدونم. فقط میدونم که یک روز خیلی عادی، توی خونه یکهو به ذهنم اومد که من تا حالا اکثر کارایی که کردم، اکثر حرفایی که میزنم، و در کل اکثر اونچه در ظاهر نشون میدم، چیزیه که برای رضایت مردم ساختم. جا خوردم اولش . اما بعد همه چیز معنی پیدا کرد. اینکه من دوستای نزدیک انگشت شماری داشتم، اینکه خارج از این دایره دوستی محدود کسی نبود که بخوام باهاش راجع به چیزهای مهم حرف بزنم، حتی اینکه جمع های شلوغ و جمع های ناآشنا معذبم میکرد، علاوه بر اینکه برای هر آدم درونگرایی نرمال به حساب میاد، اما همزمان نشونه ی اشتباه من تو شناخت یکی از ابعاد مهم شخصیتیم هم بود. من مدتها خودم رو تافته ی جدا بافته ای میدیدم، آدم خاصی که مسیر خودش رو میره و براش مهم نیست بقیه راجع بهش چی میگن، در حالی که همزمان همیشه برام مهم بود که بقیه دوستم داشته باشند. حقیقت اینه من توی زندگیم سیاستمدار خیلی خوبی بوده ام و یک سیاستمدار خیلی خوب، معمولا یک سیاستمدار خیلی راستگو نیست. به کسی دروغ نمیگفتم البته. اگرچه که با همه هم راجع به خودم صادق نبودم. ( البته اگه مثلا وانمود کردن به تایید بیانات یک غریبه توی مثلا کوپه ی قطار صرفا به خاطر نداشتن دلیل و حوصله مجادله با یک غریبه رو دروغ گویی راجع به خود در نظر نگیریم! چون از این مدل دروغا که به غریب و آشنا زیاد گفته ام و زیاد میگم :/ ) احتمالا بیشتر از همه به خودم دروغ میگفتم. مثل اون شخصیت کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوب های رضا قاسمی بودم. در حالی که ازش خبر نداشتم: « این‌طور بارم آورده بودند که بترسم، از همه‌چیز، از بزرگ‌تر که مبادا بهش بربخورد، از کوچک‌تر که مبادا دلش بشکند، از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد، از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.» 
اولین ضربه ی این کشف ناگهانی، اولین سوال بود؛ پس من کی ام؟ آیا بقیه چیزهایی هم که راجع به خودم میدونم، ممکنه اشتباه باشن؟ و بعد عادی شد همه چیز. همه چیز عادی بود اصلا. و احتمالا همه اینها جزئی از مسیر بزرگ شدن بود.
حقیقت اینه، الان دیگه اونقدرا برام مهم نیست که چقدر از رفتارهام به خاطر خودم و چقدر به خاطر بقیه اس. هنوز هم خیلی از رسم و رسومات، خیلی از تعصب ها، تعارف ها و این چیزها برام اهمیت خاصی نداره. هنوز هم همیشه کارهایی رو میکنم که فکر میکنم باید بکنم. هنوز هم سیر زندگیم دست خودمه و صرفا برای رضایت یا حرف دیگران قسمت های مهم زندگیم رو تغییر نمیدم و در کل، چیزی نسبت به گذشته توی رفتار و زندگیم تغییر نکرده، اما اقلا فکر میکنم الان دید درست تری نسبت به خودم دارم. و برای من این خیلی مهمه. حتی اگه تو نگاه اول دوستش نداشته باشم. 



+ هرچقدر دونستن راجع به خود آدم سخته، صحبت کردن و مخصوصا نوشتن ازش سخت تره! کلی مینویسی و کلی پاک میکنی، آخر هم میگی واقعا همینا رو میخواستم بگم؟ همینطوری ؟! 
+ :))) عجیبه که دوتا پست متوالی، راجع به تغییرات افکارم نسبت به گذشته نوشتم. الان بهش توجه کردم. دی:


[ شنبه 26 فروردین 1396 ] [ 17:54 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]