تبلیغات
کوئیپر - از مجموعه دوراهی ها . از یک مجموعه ی خیلی بزرگ. قسمت سخت ها.

کوئیپر

از مجموعه دوراهی ها . از یک مجموعه ی خیلی بزرگ. قسمت سخت ها.

نالید :

" don't do this shit to me! Come on. Please man! "

هوا ابری و مه آلود بود. زمین خاکستری. رعد و برق لحظه ای آسمان را روشن کرد. چند ثانیه بعد غرش مهیبی زمین را لرزاند.

" Come on! Why are you doing this?"

بیل کهنه را از دوشم برداشتم و در زمین فرو کردم. بعد با پای چپ بیل را داخل خاک فشار دادم. به آسانی فرو رفت. بیل پر خاک را برداشتم و خاک ها را آن طرف تر پاشیدم روی زمین.

" You know it's wrong. You know it. Why You just can't be like anyone else? "

یک بیل دیگر پر خاک جابجا کردم.

آسمان دوباره غرید. دوباره بیل را در زمین فرو کردم.

قطره ای باران سرد روی گونه ام چکید. با پشت آستین دست چپ پاکش کردم.

" Shut up! You know why I'm doing this "

" ?What the F*** should I know "

" Don't F***ing play with me, it is not a movie! "

از زیر خاک ریشه ی خشکیده ای نمایان شد. بیل را روی آن گذاشتم و با پا فشار دادم. درخت خشک تیره ای چند قدم آن طرف تر شاخه هایش را تکان داد. توی خودش جمع شد.

" Come on, man! "

«میدونی که دست من نیست.»

« دست کیه پس؟»

بیل کهنه را جای دیگری توی خاک فرو کردم. یک قطره ی دیگر باران روی سرم چکید.

بعد یکی دیگر.

و بعد بیشتر.

کلاه کاپشنم را روی سرم کشیدم.

« تو فکر میکنی به همین راحتیه؟ فراموش کنی و بری جلو انگار نه انگار؟»

« نگفتم راحته.»

باران مثل سیل از آسمان میبارید.

درخت های خشکیده اطراف شاخه هایشان را به آسمان باز کردند. جشن درخت های خشک و سیاه.

جعبه را توی چاله گذاشتم.

" You know You're not gonna get a way with this "

این بهترین کاریه که میتونم بکنم. این درست ترین کاره.

" .......Yeh, always stick to the simplest . You "

یک بیل خاک روی جعبه ریختم. همه چیز ساکت شد. بیل بعدی. و بعدی. خاک گل نشده بود. زمین خشک خشک بود. و باران هنوز میبارید.

از دور، خیلی دور، ابرهای سیاه داشتند کم کم میرفتند. راه افتادم. لباس هایم تمیز شد. تمیز و نو. چشم هایم را بستم. از میان درخت های خشکیده قدیمی با چشم بسته به راحتی گذشتم. گرمای آفتاب را روی صورتم حس کردم. آسمان آبی را. زمین سبز را. فردا بود. یا یک روز دیگر. چشم هایم را باز کردم. آسمان آبی آفتابی. با تکه ابرهای کوچک سفید. و تکه ابر های کوچک سیاه.

عقب تر، پشت سر، جایی که دیگر نمیدیدم، نهال نحیفی داشت از خاک در می آمد.

" I did what I should . It is the best choice. It is the best possible way. "

" yeh man! What else we can do? Take it easy! "

" I don't know if I did the right thing. "

" You did. Deep in your heart you know it was the best thing to do. "

" not in my heart. In my mind. "

" yeh whatever. You've never been a heart man. "

" well, I'm not sure if I like that. "

" You like it the other way? "

" No! Of course not. I didn't mean that. It Just... "

" yeh yeh yeh. You can talk about this all day. I know all About it . It's ok. As long as you're happy man. As long as you're happy. "

" I'm trying the best I can "

" and that's everything Life is all about. "

اهوم. گمونم همینطوره. همیشه.

+ عذر میخوام به خاطر بعضی دیالوگ ها.

+ و البته به خاطر نامفهوم بودن متن کلا . دی: :))



------

+ بعدا نوشت : « اوه. ایتس سو دارک این هییِر» سام وان ویسپرد الون این د دارک.



[ چهارشنبه 4 اسفند 1395 ] [ 02:10 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]