تبلیغات
کوئیپر - ولنتاین

کوئیپر

ولنتاین

پیرمرد با آرامش و با دقت، ریش سفید بلندش را شانه زد و مرتب کرد. دست هایش میلرزید.

دورتر رفت. توی تکه آینه ی شکسته ی کوچک لب طاقچه به خودش نگاه کرد. یک پیراهن سفید کهنه، اما به شدت تمیز. یک جلیقه ی مشکی قدیمی. با یک ساعت جیبی زنجیر دار. یک شلوار سیاه مرتب.

دوباره دستی به موهایش کشید. شیشه ی عطر کوچکی را از کنار طاقچه برداشت. عطر را توی کف دستش ریخت و بعد دست هایش را چند بار به هم مالید. کف دستش را بو کشید. تندی عطر دماغش را زد. خوش بو نبود. بعد دو دستش را به دو طرف ریش و روی سینه لباسش مالید.

به ساعتش نگاه کرد. تیک تیک صدا میکرد.

ساعت را توی جیب پهلوی جلیقه اش گذاشت. به طرف در رفت. عصای چوبی اش را از پشت در برداشت و از خانه خارج شد.




+ بعدا نوشت : البته مرتبط با این پست نیست ، اما اگه یه روز خیلی خواستید گریه کنید ( گریه ی خوب) فیلم Hachi (a dog's tale) - 2009 رو ببینید :) . یه فیلم خیلی خوب.



[ دوشنبه 25 بهمن 1395 ] [ 20:54 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]