کوئیپر

نامه ای به خود آینده!

سلام! حالت چطوره؟ خانواده محترم خوبن؟
از حال ما هم اگه خواسته باشید، خوبیم! =)))
بعله خب البته که حال من برای شما چندان هم اهمیتی نداره. دی: ولی خب برای خودمون که فعلا داره متاسفانه :/ =)))
داشتم فکر میکردم 10 سال بعد که تو احتمالا داری این نامه رو میخونی، من و تو چقدر از هم جداییم؟ چقدر یکی نیستیم؟ چقدر فرق داریم؟ گمونم من ( کل موجودیت من تمام و کمال) تو دید تو فقط یه خاطره مبهمه. همونقد که احتمالا من الان رسول 15 ساله رو به خاطر میارم.
عجیب نیس؟ دی: اینکه چقدر فرق میکنیم با خودمون تو طول زمان؟ جسمی و روحی. خلاصه آقا.  بسه این مدل حرفا! دی:
شما بگو چیکارا میکنی؟ کجاها هستی؟ دلخوشی هات چی ان؟ غصه ی چیا رو میخوری؟
نخور آقا غصه! دنیا دو روزه به خدا! =))) ( شکلک ریش سفید دنیا دیده) نه خب والا! عمرا الان برا تو مهم باشه که من ( 10 سال پیش شما) چه غصه هایی برای خوردن تو زندگیم دارم. نیس دیگه. الان هم برا هرچی غصه بخوری، باز 10 سال بعدش همینه. از قدیم و ندیم گفتن (تازه اوستا قربان هم گفته دی:) آدم همیشه چیزی برای غصه خوردن پیدا میکنه! :))) دی: واقعا ها!
نتیجه اینکه عجالتا خوش باش آقا. حیف این دو روز دنیا! =)))
همسر محترم چطورن راستی؟ =))) بچه مچه ها خوبن؟ چی؟! یکی؟! از پس همین یکیش هم به زور بر میاین؟ بابا شماها دیگه کی هستین. پس فرمان 16 ماده ای چی میشه؟ زمونه ای شده به خدا! :/ دییی: =))))
همسر محترم رو صدا کن بیاد. ببوسش حالا از طرف من. چیه؟! من خودتم. پررو هم خودتی. ببوسشا! بگو بوسه ای از گذشته اومده =)))) بچه رم بگو بیاد اینجا. اومد؟ یکی بزن پس کله اش. اگه شاکی شد یه ایراد الکی ازش بگیر. بعد یه نصیحت الکی هم بهش بکن. ااااره دیگه به هر حال بچه نیاز به تربیت داره دیگه. والا! =))) خب حالا کانون گرم خانواده دور هم جمع شد؟ ( الان تصور من اینطوریه که شماها عین آدمایی که دور آتیش جمع میشن و به صحبت های گرم و زیبای یک پیردنیا دیده، لبخند زنان گوش میدن نشستین جلوی نامه ی من) خب همین دیگه. همینطوری جمع باشین دیگه خلاصه. کانون گرم خانواده. زندگی. اینجور چیزا. اون گوشی عجیب و غریبو از دست اون بچه بگیرا! من اینجا گل لگد نمیکنم که. دارم صحبت میکنم. هنر کردین با این بچه تربیت کردن! والا زمان ما به بزرگترا احترام میذاشتن. ما جلو بزرگترامون پامونو دراز نمیکردیم. زمان ما لامپ برق نبود، شبا تو تاریکی خونه با یه چراغ موشی درس میخوندیم. مدرسه نبود، هر روز صبح هزار و پونصد کیلومتر پیاده میرفتیم تا میرسیدیم مدرسه. اونم چه مسیری! 100 کیلومترش جاده کوهستانی! 50 کیلومتر مسیر باتلاقی! حتی 20 کیلومتر تو مسیر دره بود اون قسمت مسیرو پرواز میکردیم... اهم اهم. خیله خب اوکی حالا ممکنه یه ذره این قسمت های اخیرو مبالغه کرده باشم. :/ خلاصه درست تربیت کنید بچه رو. اینا همه نکته اخلاقیه ها!
خب من یه ذره از منبر بیام پایین در جمع شما جوون امروزی ها بشینم. بیار دوربینو یه عکس دسته جمعی همه با هم بگیریم. جالب میشه. اها بعد من رفتم بشینید با هم شما هم یه نامه بنویسین به 10 سال بعدتون. دی: یا 2 سال بعد. یا هرچی. جالب نیس؟ مثل یه رسم خانوادگی! دی: حالا من چه میدونم جالب هست یا نه! به من چه! اصلا اگه جالب نیس ننویسین. بیا و خوبی کن والا :/ 
خب من دیگه صحبت خاصی ندارم. امیدوارم همه اش خوب و خوش و خوشحال باشید. خلاصه که بنده اونچه در توان دارم سعی میکنم زندگی شما بهتر باشه. میبینید تو رو خدا؟ من انقد برای شماها زحمت میکشم، اونوخت شما چی؟! دریغ از یه دستت درد نکنه!
ها؟! خانومت چپ چپ نگاه میکنه ها! یه چیزی بش بگو! ضمنا غذای روی گازش هم سوخت. بهتر. بله حقتونه. 
اها نیمرو بود؟ همیشه نیمرو درست میکنه؟! همونم میسوزونه؟! اخی! طفلکی! میبینم لاغر شدی انقد :(
خلاصه که اینطوری اقا. این مدلیه زندگی ما و نامه نگاری ما فی الحال. دی: برم من دیگه. از دیدارتون خوشحال شدم. به همه سلام برسونید. البته تا حدی که فکر نکنن دیوونه ای چیزی هستید. ( که هستید) دیی:


ارادتمند و خودشیفته ( منظور دوست دار شما، خود عزیز ) ، رسول، قریه ی زیبای تنکابن ، 10 /11/ 1395  ، ده سال پیش :)))



+ این پست به پیشنهاد صخره  :)) 
+ یه نسخه از این پست هم ارسال به آینده شد برای 10 بهمن 1405
+ دیگه پیشنهاد میدم این بازی وبلاگی رو به فاطمه، محدثه، زهرا و همه ی دوستای بلاگی که احتمالا اینجا رو میخونند یا حتی عبوری رد میشند :)


[ یکشنبه 10 بهمن 1395 ] [ 12:01 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]