تبلیغات
کوئیپر - ذوب شدگی - مثل یه بستنی تو آفتاب

کوئیپر

ذوب شدگی - مثل یه بستنی تو آفتاب

گفت مشتتو وا کن.

دوباره گفت : واکن.

آب دهانم را قورت دادم.

خیره زل زده بود توی چشمهام.

گفتم دست من نیست.

گفت پس مشتتو وا کن.

ناباور به مشت بسته ی دستم نگاه کردم که توی دستهایش گرفته بود. دوباره سرم را آوردم بالا. چشمهایش جدی بود.

گفتم اما...

و یادم نیامد که چه چیز را داشتم مخفی میکردم. به ذهنم فشار آوردم. هیچ چیز.

توی صورتم داد زد. مشتتو وا میکنی یا خودم به زور بازش کنم؟

توی ذهنم آرزو کردم کاش آن چیز توی مشتم غیب شده باشد. کاش رفته باشد. کاش اصلا مثل یک تکه بستنی توی مشتم آب شده باشد.

و یک قطره ی درشت از لای انگشتم چکید پایین.

سرم را آوردم بالا. نبود. رفته بود. کی میخواست چیزی را از من بگیرد؟ به دور و برم نگاه کردم. هیچ چیز. نگاهم به پرده ی پنجره افتاد که با باد تکان میخورد. پنجره باز بود. لب پنجره رفتم. پایین، توی خیابان هیچ کس نبود.

گفتم ولی...؟

به مشت بسته ی دستم نگاه کردم. یک قطره چکید لب پنجره. نگاه کردم. یک قطره ی دیگر. بعد یک قطره ی دیگر. سرم را آوردم بالا. آفتاب توی سرم بود. احساس کردم گرمای لذت بخش این آفتاب زمستان را دوست دارم. مورچه ای، از پایین، لب پنجره داد زد : آقا! آقا! تموم شد. کجایی تو؟ مشتتو وا کن. گفتم آخه... ؟ و مشتم را گرفتم طرفش و نگه داشتم. یک قطره ی بزرگ دیگر چکید پایین. به مورچه نگاه کردم. نگاه نکرد. و بعد رفت و قاطی چند مورچه ی دیگر گم شد.

چشم هایم را بستم و تلاش کردم توی این آفتاب لذت بخش به خاطر بیاورم چه چیزی توی مشتم بود. احساس کردم گرمای این فکر، توی سرم و توی کل بدنم پخش میشود. احساس کردم تنم گرم و نرم و حالت پذیر است و از این حس لذت بردم. چشم راستم را که توی حدقه شل شده بود احساس کردم. و پوست صورتم را که مثل برف توی گرما آب میشد.

یکهو از این فکر عجیب ترسیدم. ناخودآگاه مشتم را باز کردم. خالی بود. سرم را آوردم پایین. مورچه ها با هم داد زدند مواظب باش!! و قبل از اینکه بفهمم چرا، کره ی چشم راستم از حدقه بیرون پرید و افتاد لب پنجره. دستم ناخودآگاه پرید تا کره ی چشمم را نگه دارد. مشت بود. خورد به چشم و چشمم قل خورد و نگاه کردم که مثل یک توپ کو چک از لبه ی پنجره افتاد پایین. با ناباوری اول بالا و بعد پایین، توی پیاده رو خیابان را نگاه کردم. آقای طبقه ی پایین با کره ی چشم راست من توی دستش داشت بالا را نگاه میکرد. داد زد : مال شماست؟! و با ناراحتی اضافه کرد : کاملا حدس میزدم. آقا این چه وضعیه آخه؟

گفتم ببخشید. پیش میاد دیگه. ببخشید.

و بعد به لبه ی پنجره نگاه کردم. مورچه ها داشتند از خنده ریسه میرفتند.



[ دوشنبه 13 دی 1395 ] [ 18:57 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]