تبلیغات
کوئیپر - چرا جدی؟

کوئیپر

چرا جدی؟

اینجا (از لحاظ زمانی) جاییه که من باید بیام و پست قبلی رو پاک کنم. جدی چرا این کار رو میکنم؟ خودسانسوری؟ چرا انقدر  از اینکه شبیه همه باشم متنفرم؟ همین این خودش باز یک شکل دیگه از شبیه همه بودنه. شبیه همه اونایی که متنفرن از اینکه شبیه بقیه باشن. این میل شدید به متفاوت بودن(در مورد خودم) از کجا میاد؟ جدی چرا؟ این جزء معدود سوالای بزرگ ذهنی منه که هنوز جواب روشنی براش (برای خودم) ندارم. آیا دوست دارم متفاوت باشم چون از بقیه بدم میاد؟ خودآگاهم که میگه نه. خب اره با خیلی کارای آدما مشکل دارم. انسان رو (به طور کلی) ذاتا نادان میدونم.(تا وقتی آموزش ندیده) عموم انسان ها رو تو درک خودشون و درک بقیه ناتوان و ناآگاه میدونم. اما این یعنی ازشون متنفرم؟ نه. مطمئنا متنفر نیستم. این رو فقط یک جنبه از انسان بودن میدونم. تقریبا همینقدر مطمئنم که خودم هم جزء همین دسته ای هستم که از این ویژگی نادونستنشون بدم میاد. من بیش از همه به خودم فکر میکنم و بیشتر از هرکسی به خودم سخت میگیرم. اما باز این نیاز به متفاوت موندن رو در خودم درک نمیکنم. چرا از اینکه دیدم خیلی های دیگه همین متن پایین از موراکامی رو تو بلاگ هاشون نوشتن حس بدی داشتم؟ حتی با وجود اینکه برام کاملا بدیهیه که درصدی از آدمها دقیقا مصداق همین جملات موراکامی باشن. البته که این درصد رو زیاد نمیدونم. هنوز معتقدم خیلی از اینها که این جملات رو به خودشون میگیرن به اشتباه، و از سر یک مشت واکنش ها و پاسخ های روانی این کار رو میکنن. اما اینها جواب سوال من نیس. چرا واقعا؟ آیا همه انسانها، توی ناخودآگاهشون این نیاز به متفاوت بودن رو دارن؟ اگه اینطوریه این نیاز از کجا سرچشمه میگیره؟ از ژن ها؟ چرا؟ چرا باید همچنین چیزی توی ژن هامون داشته باشیم؟ توی فرآیند تکامل چه نقشی داره همچین چیزی؟ یا از تربیت ها؟ آیا اجتماع این کار رو باهامون میکنه؟ این نیاز به متفاوت بودن رو در ما به وجود میاره؟ و اگه اینطوره، یعنی همه ما در ناخودآگاهمون از بقیه (شبیه به همه بودن) متنفریم؟! باز این متن از اون چیزهایی نیست که من معمولا بنویسم یا پست کنم. (چرای این یکی رو در مورد خودم میدونم) حتی کاملا، کاملا متوجهم که این یک متن کاملا معمولی و طبیعتا کم ارزشه توی دنیای پر صدای اینترنت . برای خیلی ها نوشتن و پست کردنش هم احتمالا حتی نیاز به ثانیه ای فکر کردن نداره ( برای خیلی ها هم داره).... آااا. ته کشیدم. 



+ یک چیز دیگه که دوست داشتم بگم اما توی متن نگنجید؛ احتمالا به خاطر اینکه متوجهم با احساس نیاز به متفاوت بودن، یا البته هر چیز دیگه ای، چقدر شبیه همه هستم، خودم رو تحسین میکنم. منظورم از گفتن این جمله البته انقدر چندش ناک که در نگاه اول به نظر میاد نیس. منظورم بیشتر پیدا کردن پاسخی برای یک "چرا " است احتمالا به خودم. شاید اینطوری (و با این اذعان به دونستن این ضعف کردن) سعی میکنم توی ذهن خودم با بقیه متفاوت به نظر بیام؟ ( که بقیه نمیدونن چقدر در عین تلاش کردن شبیه دیگرانن) و اینطوری اون نیاز به متفاوت بودن رو برای خودم جواب میدم. همه اینها شایدن. توی ذهن من احتمالا توی این سالها همیشه مثل دنیایی از شاید ها و احتمالات بوده. خیلی خیلی کم اند مطمئن هام. الان که تصورشون کردم، به نظرم شبیه فقط چند جزیره کوچیک توی دریای بی کرانی از شاید ها اومد. بعد از این چند سال، این همه اتفاقات و این همه تغییرات دگرگون کننده توی باورهام، گمونم برام طبیعی شده که هیچ چیزی رو قطعی نبینم. این دنیای شاید ها رو دوست ندارم. اما فعلا انگار مشکلی هم باهاش ندارم. پذیرفتمش. همینطور که هست. اگر باز یک +نوشت دیگه بزنم راجع به اینکه برام پست کردن این نوشته خیلی شخصی کمی سخته، باز باید چندین خط دیگه احتمالات و چرایی ها برای خودم بیارم که چرا این حس رو دارم. برای امروزم کافیه. و فکر کنم خوشحالم که اینها رو نوشتم. حتی اگر فقط یک نفر بخونه. 


-----
( + قطره قطره و پیوسته، کم و زیاد، این آب از کف دست و از لای انگشتهای هرچند با نهایت قدرت بسته ی دست ها انقدر میچکه که دیگه یه روز ازش هیچی نمیمونه. آیا من مقصرم؟ ) از پست 22 دی 94 . همین الان اتفاقی بهش برخوردم. امروز ، هیچی ازش نمونده . مدتی هست البته. اماااا... نه. من مقصر نبودم. و اون هم آب نبود. خوشحالم که دیگه این سم رو با خودم حمل نمیکنم. اگرچه مدتی طول خواهد کشید که بهش عادت کنم.


[ چهارشنبه 14 مهر 1395 ] [ 12:13 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]