کوئیپر

ماتادور

دهانم کف کرده. روی پشتم چند جا میسوزد. خسته ام. خسته و دردناک. با دو روز گرسنگی. زخمی. من فقط ترس را یاد گرفته ام. و نفرت را. خشم. روی پشتم تیر میکشد. یک درد وحشتناک. دری باز میشود. هجوم وحشتناک نور چشمهایم را میزند. سرم را میچرخانم. جمعیت داد میکشد. جایی روی پشتم دوباره از درد تیر میکشد. شره گرم خون را روی پشتم حس میکنم. می دوم. می دوم. حمله میکنم. زنی با پارچه رنگی جلوی چشمهایم میرقصد. یک زن زیبا. خیلی زیبا. حمله میکنم. میرقصد. تاب میخورد. میچرخد. از جلوی صورتم ناپدید میشود. سرم را میچرخانم. دوباره جایی روی پشتم تیر میکشد. صدای تپش قلبم را میشنوم. و نفس ها را. دهانم کف کرده. زبانم خشک، توی دهنم چسبیده. میرقصد. دوباره بهش حمله میکنم. تاب میخورد . شالش را میچرخاند. میرقصد. با پاهام به زمین فشار می آورم. چرا این کار را میکنم؟ بی هوا شالش را تکان میدهد. دوباره میدوم. دوباره میرقصد. از جلوی چشم هایم ناپدید میشود. هزاران نفر هورا میکشند. چرا؟ جایی نزدیک قلبم تیر میکشد. درد. دوباره حمله میکنم. دوباره شالش را برایم تکان میدهد. توی باد میرقصد. همان شال رنگی. خون داغ را روی پشتم حس میکنم. باید بنشینم. پاهایم نا ندارد. و دست ها. تا حد مرگ خسته هستم. توی چشم هایش نگاه میکنم. قطره های عرق روی صورتش پیداست. صورتش خیس است. آن روز بارانی بود. روزی که برایش آن شال را خریدم. روزی که باد می آمد. روزی که زیر باران رفتیم. روزی که توی باد شالش را تکان داد. دنبالش دویدم. شالش را توی باد چرخاند. چرخید. روزی که زیر باران بغلش کردم. روزی که توی چشمهایش خیره شدم.
دارم میدوم. پاهایم دارند میدوند. از جایش تکان نمیخورد. شالش را تکان نمیدهد. مرا میبیند. مرا میبیند. چیزی نمیشنوم. فقط صدای نفس ها. شال از دستش میفتد. به طرفش میدوم. باید بغلش کنم. دستهایش را باز میکند. من توی دوقدمی هستم. خوشحال هستم. باید بغلش کنم. یک قدمی. میپرسد کجا بودی؟ باران می آید. باد می آید. میپرم توی آغوشش. به آسمان بلند میشود. دوباره میدوم سمتش. دوباره. دوباره. دوباره... 
شالش آنطرف تر روی زمین افتاده. چیزی توی سینه ام فرو میرود. درست توی قلب. باید بدوم. می افتم. گمش میکنم. صدایم میکند. برمیگردم. دردهایم رفته. میخندد. میخندم. شالش را توی باد تکان میدهد. میدود. میدوم. باران می آید. 


[ چهارشنبه 3 شهریور 1395 ] [ 00:03 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]