تبلیغات
کوئیپر - زندگی متفاوت

کوئیپر

زندگی متفاوت

من باید یک پسر دبیرستانی زشت منزوی میبودم. من و دوستم. من قد بلند بودم و لاغر و عینکی با دماغ عقابی بزرگ و دندون های به هم ریخته. دوستم، یک پسر خپله تپل قدکوتاه بود. با پیشانی کوتاه و چشم های ریز. از اون بچه ها که همیشه بقیه همکلاسی ها مسخره شون میکنن. اذیتشون میکنن. بهشون میخندن. ما دوتا به هم پناه آورده بودیم. ما حتی درسمون هم خوب نبود. حتی معلم ها از ما نفرت داشتن. اولین بار اون بود که اومد طرفم. اوایل سال اول بود. من یه سیب آورده بودم که زنگ تفریح بخورم. دوتا از قلدرهای سال بالایی ازم گرفتنش. اونجا بود که دوستم به طرفم اومد. اوه نه! برای کمک نه. ما هیچوقت جرات مقابله با اونا رو نداشتیم. واقعیت اینه که... به هر حال یه سیب ارزشش رو نداشت. ارزش کتک خوردن البته. داشتم میگفتم. دوستم به طرفم اومد و یه بسته بیسکوئیت گرفت طرفم. خجالتی گفت بخور. و من با خجالت و ترس و لرز دستم رو دراز کردم و یکی برداشتم.
بقیه سال های دبیرستان هم کم و بیش همینطوری گذشت. با این تفاوت که بچه ها کم کم دیگه کاری به کار ما نداشتن. اوضاع بیرون مدرسه بهتر بود. خونه هامون زیاد از هم دور نبود. بیشتر وقت ها همدیگه رو بیرون میدیدیم. گاهی دعوتش میکردم خونه. با هم مستند های عجیب و غریب میدیدیم. در مورد فضا، ستاره ها. حتی زندگی پرنده ها. من بهش میگفتم یه روز بالاخره میرم و ستاره شناس میشم. اون هم میگفت بالاخره یه روز یه سرآشپز بزرگ میشم. مردم برای خوردن غذاهای من صف میکشن. حتی شاید توی تلویزیون گاهی برنامه اجرا کنم! کسی چه میدونه پسر!
اگرچه آشپزیش افتضاح بود. چند باری، وقتایی که کسی خونه نبود، سعی کردیم خودمون غذا درست کنیم. خب... میشه گفت چیز زیادی دستگیرمون نشد اینطوری. دنیای ما با هم بود. چیز جدایی از دنیای بقیه بچه های هم سن و سالمون. و احتمالا بقیه آدما. معمولا زیاد از خونه بیرون نمیرفتیم. گاهی با هم میرفتیم. سینما، یا پارکی جایی. حتی هیچوقت شانسمون رو با دخترا امتحان نکردیم. و البته که اگه هم روزی اونقد جرات میداشتیم، گمونم نتیجه اش معلوم بود. فقط یک بار. یک بار فقط دوستم به یک دختر پیشنهاد داد. یه دختر تنها بود که درست موقع بیرون اومدن از سینما دیدیمش. یه فیلم اکشن بود. میدونی. بزن بزن. هیجان. این بود که وقتی بیرون اومدیم و اون دختر رو تنها منتظر دیدیم دوستم گفت من میخوام با اون دختر دوست شم. من گفتم ولی اگه قبول نکنه چی؟ و دوستم صورتش رفت تو هم. بعد یه خورده فکر کرد و گفت من میرم. و رفت. صحبتشون سی ثانیه هم طول نکشید. دختره گفته بود منتظر کسیه و بعد هم رفته بود. دوستم وقتی اومد رو بهش آروم داد زدم واو پسر نزدیک بود! و دوستم با خوشحالی خندید و گفت آره دیدی؟ و همین بود.
بعد از دبیرستان دیگه همدیگه رو ندیدیم. بابام تو کارش انتقالی گرفت و بعد... ما از اون شهر رفتیم. بعضی وقتا دلم برای دوستم تنگ میشد. تنها مینشستم تو خونه و فیلم ها و مستندهام رو برای بار هزارم میدیدم. بعد من تونستم توی یه رستوران کوچیک یه کار پیدا کنم. ظرف میشستم، میزها رو تمیز میکردم، جارو میزدم. این جور کارا دیگه. و بعد سالها گذشت. دوستم نگهبان یه شرکت بزرگ شده. یه شرکت ساختمونی بزرگ. دورا دور از همدیگه خبر داریم. یک روز بهم زنگ زد و گفت ازدواج کرده . گفت خوبه همدیگه رو ببینیم. و پرسید من ازدواج نکردم؟ که گفتم نه. و بعد قول دادم که هفته بعد ببینمش. تو خونه شون. بهم گفته خانمش یه زن خیلی مهربونه. حتی گفت خانمش میتونه بهترین غذاهای دنیا رو درست کنه. بعد خیلی آروم با خنده از پشت تلفن پچ پچ کرد خانمم فقط ده کیلو از من سبک تره! و بعد دوتایی با هم زدیم زیر خنده .




+ همینطوری. 
+ یک " حس نوشته" یهویی. بدون ویرایش.
+ به این فکر کردم که زندگی برای اونهایی که ما هر روز و همیشه تو زندگی مون راحت از کنارشون میگذریم چقدر متفاوته.

+ خیلی وقتها، خیلی حرف ها و موضوعات رو که فکر میکنم خوبن، موقع نوشتن کامنت برای شما، یا حتی جواب دادن به کامنت ها به ذهنم میاد. بیشتر اوقات یک جور خست بهم میگه که ننویسش و بعدا نوشته اش رو پست کن بلاگ. و خیلی وقت ها این بعدا طولانی میشه و موضوع از یادم میره کاملا........ ////// نتونستم این متن رو ادامه بدم و حواسم از اونچه میخواستم بگم پرت شد. خواستم پاکش کنم، که گفتم بذار بمونه همینطوری. شاید بعدا ادامه دادم. دی:


[ چهارشنبه 30 تیر 1395 ] [ 11:03 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]