تبلیغات
کوئیپر - دو قرن از یک زندگی

کوئیپر

دو قرن از یک زندگی

یکی رو میشناختم که داستان جالبی راجع به خودکشی داشت. البته این یه داستان قدیمیه. مال خیلی وقت پیش. اما واقعا اتفاق افتاده. میدونید، زندگی... زندگی چیز عجیب و غافلگیرکننده ایه. اون جوون بود. یه جوون بیست ساله که با خونواده اش زندگی میکرد. چیز زیادی راجع به این دوران ازش نمیدونیم. اون هیچوقت زیاد ازش حرف نمیزد. اما اون حسابی غمگین بود. غمگین و تنها و افسرده. این قضیه همینطوری ادامه داشت، تا اینکه یک روز اون بالاخره تصمیم گرفت به این سختی ها پایان بده. با خودکشی. البته خب این طبیعتا بهترین راه حل نیست. اما خب... میدونید، اون واقعا تنها بود. نه دوستی، نه عشقی، و نه حتی خانواده ای که بتونه کمکش کنه. بابای اون یکی از آدم های خیلی محترم شهر بود. یه سرمایه دار. که خب البته معمولا وقت چندانی برای خونواده اش نداشت. برادرها و خواهرهاش هم یا ازدواج کرده بودن و یا هنوز خیلی کوچیک بودن. مادرش هم به سختی میتونست از پس خودش و دوتا بچه کوچیکش بربیاد. پس میبینید؟ اون واقعا راه های زیادی نداشت. به هر حال. یک روز، اوایل تابستون اون بالاخره تصمیمش رو گرفت. تنها لطفی که تونست به خونواده اش بکنه این بود که به اونا گفت میخواد از پیششون بره. به یه شهر دیگه. با خودش فکر کرده بود حتما اینطوری کمتر ناراحت میشن. خونواده اش اصرار کردن که بمونه. پدرش گفت میتونه بفرستش سر کار. اگه دلش میخواد. اما اون قبول نکرد. هفته بعدش، صبح زود اون سوار قطار بود. و بعد برای اولین بار همه خونواده اش رو گذاشت و رفت. صبح روز بعد اون به شهر مورد نظرش رسید. همین شهر. و تصمیم گرفت چند روز توی شهر بچرخه و تا تموم شدن پولش خوش بگذرونه. همین کار رو هم کرد. یک هفته تمام فقط پول خرج کرد. هرطور که بلد بود. طوری که آخر روز هفتم، حتی دیگه پول خریدن یه نون هم براش نمونده بود. زندگی تموم شده بود. احساس کرد حتی از همون یک هفته هم لذت نبرده. افسردگی اینطوریه دیگه. ناراحتی و غصه تموم نشدنی... 
- دخترم میشه برام یه لیوان چای بیاری؟ تو سن و سال من، دیگه حتی همین حرف زدن هم خیلی راحت نیست... 
- پدربزرگ بعد چی شد؟
- تا کجا گفته بودم؟ اها. همون شب اون تصمیمش رو گرفت. تصمیم گرفت فردا صبح زود، بعد از طلوع آفتاب، خودش رو از روی پل بزرگ پرت کنه توی رودخونه. صحنه خاطره انگیزی برای یک خودکشی بود. 
- مرسی دخترم
اون شب با خوشحالی خوابید. فکر کرد فردا برای همیشه از همه چیز راحت میشه. از همه چیزهای ناراحت کننده. همه افکار بد. همه بی تفاوتی ها، دروغ ها، تحقیر ها. تنهایی. اون بیشتر وقت ها با خودش فکر میکرد کجای این زندگی ارزش همه این غم و غصه ای که به خاطرش تحمل میکنیم رو داره؟ و فردا همه اینا قرار بود تموم بشه.
فردا صبح آروم و خوشحال از خواب بیدار شد. وسایل کمش رو جمع کرد و اونا رو توی یه کوله گذاشت. یادداشت کوتاهی نوشت و بعد راه افتاد. طلوع خورشید زیبا بود. زیبا و چشم نواز. نسیم خنک و آرومی میومد. یک روز تابستونی قشنگ داشت شروع میشد. برای خودش گریه کرد. برای همه غصه هایی که هیچوقت به هیچکس نگفته بود. اینجا آخر همه چیز بود. چندین سال بود که به خودکشی فکر کرده بود. حتی چند بار هم واقعا تصمیم خودش رو گرفته بود. اما این بار آخرین بار بود. تصمیمش قطعی بود. ماهها روش فکر کرده بود. این کار برای همه بهترین کار بود. خونواده اش هم مدتی عزاداری میکردن و بعد همه چیز عادی میشد. آخرین نگاه هاش رو به مناظر اطرافش انداخت. همه چیز زیبا بود. چند نفس عمیق کشید. موهای ژولیده و نامرتبش رو با دست کمی مرتب کرد، دکمه های لباسش رو قشنگ بست و بالاخره رفت بالای نرده پل وایستاد. با خودش آروم زیر لب شمرد، پنج، چهار، سه، دو و 
- سلام.
جا خورد. چشم هاش رو باز کرد. ترسید این تازه وارد - هرکی که هست - بخواد جلوش رو بگیره. دوباره چشم هاش رو بست. خواست قبل از اینکه این غریبه بخواد تلاشی بکنه کار رو تموم کنه. و بعد پرید. اون واقعا پرید. اما... اما پاهاش اون روز بهش گوش نکردند. ماهیچه های پاش لرزید. شل شد. و بعد دید که نمیتونه بپره. همه اینا کمتر از چند ثانیه طول کشید. 
برگشت. دختر جوونی بود. با یک کوله پشتی. و موهای نامرتب. و چشم های خیس. و لباس های تمیز. تو کی هستی؟ چرا مزاحمم شدی؟ من اینجا کار مهمی داشتم. و دختر جواب داد تو خودت کی هستی؟
و بعد سکوت شد. شاید برای چند ثانیه. اما واقعا اون لحظه به نظر اونا چند ساعت رسید. تو هم میخواستی خودت رو بکشی؟ و این رو از چشم های دخترک خونده بود.
- اهوم. حالا باید چیکار کنیم؟
- نمیدونم. شاید بهتر باشه تو این کارو نکنی. بهتره برگردی خونه. اما من باید امروز بپرم.
- من خونه ای ندارم . من هم میخوام امروز بپرم.... اومم. میتونم یه سوالی ازت بپرسم؟
- بپرس. 
- تو چرا میخوای این کارو بکنی؟
میبینید؟ مرگ آدم ها رو با هم صمیمی میکنه. فقط ما زنده هاییم که برای خاطر چیزهایی که اصلا مهم نیست از همدیگه فاصله میگیریم. نزدیکی به مرگ باعث میشه دیگه از چیزی نترسیم. میتونیم خودمون باشیم. خود خود واقعی مون.
معلوم بود اون چرا میخواد از دست خودش خلاص بشه. فکر میکرد که تا آخر عمرش نمیتونه خوشحالی رو تجربه کنه. فکر میکرد قراره همه عمرش همین باشه. ما آدم ها همیشه فقط چند قدم جلوتر از خودمون رو میبینیم. فکر میکنیم این همه چیزه. و برای همیشه همینطور میمونه. اما این هیچوقت همه داستان نیست.
اون دوتا اون روز خودشون رو نکشتن. حقیقت اینه وقتی شروع کردن به حرف زدن باهم، فقط چند دقیقه بعد فهمیدن که شاید هرگز واقعا نمیخواستن خودکشی کنن. دوساعت بعد، اونا وقتی به خودشون اومدن که روز شروع شده بود. مردم دوباره کار و زندگی شون رو از سر گرفته بودن. همه جا دوباره شلوغ بود. اونا اون روز و حتی تا سال ها، از کاری که اون روز صبح میخواستن انجام بدن با هم حرف نزدن. نیازی نبود. روزهای اول به گرسنگی و خوشحالی گذشت. ساعت ها توی خونه مینشستن و با هم حرف میزدن. حتی گاهی وقت ها با هم گریه میکردن. پسر روز ها دنبال کار میرفت. و البته بالاخره بعد از چند روز تونست توی یک مغازه به عنوان شاگرد مشغول به کار بشه. سال بعدش اونها باهم ازدواج کردن. پسر کار جدیدی پیدا کرد. دختر هم تونست به عنوان مربی پاره وقت کاری توی یک مدرسه به دست بیاره. چند سال بعد اون پسر برای خودش صاحب فروشگاه بود. اول کوچیک و بعد هی بزرگ و بزرگتر. بعد از اون رو هم شماها همه تون میدونید. اونا دوتا بچه داشتن. دوتاپسر. پدر و مادرم هیچوقت برای ما کم نگذاشتن. پدرم قسمت زیادی از درآمدش رو هر سال به خیریه های مختلف میپرداخت. اون آدم موفق و محترمی بود. وقتی من ازدواج کردم، پدرم برای اولین بار این داستان رو برام تعریف کرد. داستان خودش و مادر. و خب... الان من خودم هشتاد و یک سالمه و اینجا، اینطوری میتونم برای نوه هام خاطره تعریف کنم. زندگی اینطوریه. 


[ شنبه 8 خرداد 1395 ] [ 21:41 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]