تبلیغات
کوئیپر - در ادامه پست قبلی

کوئیپر

در ادامه پست قبلی

فکر میکنم فقط خوندن متنی مثل این_که توی کتاب ها و اینترنت پره_ کافی نیست. آدم خودشه که باید به نتیجه ای اینطوری برسه. من خودم هم اگه این متن رو، تو یه شرایط نامناسب روحی جایی میخوندم ممکن بود شعارگونه و تکراری و بی فایده به نظرم بیاد. اگه راه دیگه ای بود، یا راه دیگه ای بلد بودم برای اینکه سعی کنم نشون بدم یک ذهنیت مثبت، هزار برابر زندگی رو راحت تر و شادتر میکنه، حتما جای نوشتن این متن اون کار رو میکردم.
بارها به من اثبات شده که آدمی زاد بدون نگرانی نمیشه. نگرانی های ما تموم نمیشن، بلکه یکی بعد از حل شدن مسئله قبلی جلو چشممون میان. کدوم یکی از شما یه برهه طولانی از زندگی تون رو بدون هیچ گونه نگرانی گذروندین؟ همیشه چیزی هست. از اول ابتدایی همیشه غصه انجام تکالیف و امتحانات و... رو داریم. حتی تا آخرین سال دانشگاه. و جالبه که خودمون هم مثلا توی دانشگاه به نگرانی های قبلی مون نسبت به نمره های راهنمایی و دبیرستان میخندیم! اما هنوز فکر میکنیم دانشگاه فرق میکنه و این نگرانی از جنس دیگه ایه و.... مثال رو در مورد درس زدم، چون احساس کردم ملموس تره برای همه مون. منظورم طبیعتا این نبود که پس کلا تلاش نباید کرد برای هیچ چیز. اتفاقا برای رفع مشکلات و برای پیشرفت کردن و بهتر کردن زندگی باید تلاش کرد. این تنها جاییه که تلاش های فوق العاده ارزش پیدا میکنن. اما نگرانی داشتن؟ و همیشه ناراحت همه چیز بودن؟ این اون چیزیه که توجیه نمیشه! وقتی نگرانی های ما اکثرا برای چیزهایی ان که یا اتفاق افتاده  و تموم شده ان، یا هنوز در آینده شاااید اتفاق بیفتن و ما انقد نگرانشون میشیم که گاهی حتی برای مدت ها ناراحت و دلگیریم. برای چیزهایی که شاید فقط چند ماه یا چند سال بعد به نظرمون انقد ساده و کوچیک بیان که به ناراحتی خودمون بخندیم. فراموش نکنیم که گریه یک بچه مدرسه ای برای 25 صدم نمره بیشتر به خاطر اینه که همون 25 صدم نگرانی اون بچه اس و برای بچه ها چیزهایی به همین کوچیکی انقد مهم و حیاتی ان که مشکلات مثلا بزرگ ما برای الان ما! 
همه اینا باعث میشه من اینطور به نظرم بیاد که از کجا معلوم من هم چند سال بعد به این نگرانی های الانم نخندم؟ برای خود من، از همین قبل عید تا الان، از همون اول که استرس شروع یک کار جدید بود، بعد استرس نقل مکان به یه شهر دور و ناشناس، بعد پیدا کردن خونه، بعد نگرانی های شخصی، و حتی همین الان هم نگران کسری یک سری مدارک و طی مراحل اداری کارم رو دارم. همه اونچه تو این همه حرف طولانی سعی کردم بگم اینه که منظور من این نیست که استرس و نگرانی داشتن اشتباهه، یا چیز اضافه و... بلکه به نظر من تا حدود خیلی زیادی تو زندگی همه ما طبیعیه! اما مهمترین نکته تو این وضعیت، نحوه واکنش ما به اون مشکل و اون نگرانی هامونه! که آیا اسیر و گرفتار نگرانی هایی میشیم که نه میتونیم حلش کنیم و نه حتی واااقعا اهمیت دارن برای ما، یا میتونیم انقد از دور به زندگی الان خودمون نگاه کنیم که متوجه بشیم چقدر بیهوده اس اینکه مدتها عمرمون رو به نگرانی هایی میگذرونیم که فقط چند روز یا چند ماه بعد حتی یادمون هم نمیمونن. برای این که معنی این رو متوجه بشید، سعی کنید یکی از مهمترین نگرانی های چندسال پیشتون رو به یاد بیارید. ایا هنوز نگرانی شو حس میکنین؟



+ انتظار زیادی راجع به خونده شدن و یا مفهوم شدن متن هایی مثل این ندارم. اگرچه یکی از بزرگترین آرزوهام همیشه این بوده که آدم ها، همه آدمها،  فعالانه مواظب و هوادار حال و احوال و خوشحالی خودشون باشن و خودم هم تلاش کردم همیشه، تلاش کردم که اینطور زندگی کنم. امیدوارم زندگی هاتون،و زندگی همه همیشه خوب و دوست داشتنی باشه. :) 


[ دوشنبه 3 خرداد 1395 ] [ 17:27 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]