تبلیغات
کوئیپر - خواب

کوئیپر

خواب

خیلی بودن. بچه های کوچیک. قد و نیم قد. همه شون زل زده بودن به من. توی یه جنگل بود. پشت درختا قایم شده بودن. یا پناه گرفته بودن. نمیدونم. من بیصدا نگاهشون میکردم. ترسیده بودم. همه شون یهو شروع کردن به دویدن. دنبال من. برگشتم. فرار کردم. انقد دویدم تا... بیدار شدم.
- تو از چیزی تو گذشته ات فرار میکنی؟
من؟ من گذشته خوبی داشته ام.
- تو گذشته ات رو قربانی آینده ات کردی.
من؟ من گذشته خوبی داشتم! من از چیزی پشیمون نیستم. 
- همین الان هم داری همین کارو میکنی. همیشه همین کارو کردی.
تو نمیتونی واقعی باشی. اینا چیزاییه که من خودم همیشه به خودم میگم! اینا رو فقط من میدونم. تو کی هستی؟
- من خودتم. تو میخوای منو هم فدای آینده ات کنی. 
من دارم خواب میبینم؟
- نه این واقعیت توئه. از کجا میتونی مطمئن باشی؟ 
من نمیخوام اینجا باشم. چطوری میتونم از اینجا برم؟ من میخوام از اینجا برم. 
و بعد دری رو که نشونم داد باز کردم. یه جنگل بود. رفتم جلو. همه چیز ساکت بود. بعد یهو از لای درختا اومدن بیرون. خیلی بودن. صدتا شاید. همه شون شکل خودم . بعد یهو شروع کردن به دویدن. ترسیدم. داد زدم. بعد بیدار شدم.
- خب تو کدومشون هستی؟
کدوم چی؟
- از اونایی که تو جنگل بودن.
نمیدونم. تو از من میترسی؟
- بعد یهو دوید دنبال من. من ترسیدم. در رو باز کردم. دویدم. یه جنگل بود. من فرار کردم. بعد، توی درختا قایم شدم.




+ کاش میشد همه تون دوباره تو بلاگا مینوشتین. کاش میشد دوباره همه برمیگشتن به بلاگا. کاش میشد همه آدمای دنیا بلاگ مینوشتن. کاش میشد. 


[ یکشنبه 8 فروردین 1395 ] [ 22:52 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]