تبلیغات
کوئیپر - گریه

کوئیپر

گریه

ساعت سه شب بود. توی تاریکی دراز کشیدم که بخوابم. تازه چشم هایم گرم شده بود که یکهو یادم آمد مادر به من سپرده بود زیر غذا را خاموش کنم. سراسیمه دویدم توی آشپزخانه. چراغ را روشن کردم. هیچ چیز روی گاز نبود. ساعت سه شب بود. اشتباه کرده بودم. دقیقا ده سال پیش بود. سر ظهر. من خانه بودم. مادر داشت میرفت بیرون. به من سپرد نیم ساعت بعد زیر گاز را خاموش کنم. و رفت. نشنیدم. توی فکر بودم.داشتم گریه میکردم. بعد از خواب بیدار شدم. مادر بیدارم کرد. دو ساعت بعد. ناهار نون و پنیر خوردیم. مادر صورتش سرخ بود. چشم هایش هم. گریه کرده بود. ساکت بود. پدر هنوز عصبانی بود. غذا سوخته بود. من سوزانده بودمش. یادم رفته بود. خوابیده بودم. مادر هیچ چیز نگفت . شب توی تنهایی، مادر بی صدا وارد اتاقم شد. سعی کردم لبخند بزنم. آرام باشم. بغلم کرد. بی مقدمه، آرام توی گوشم زمزمه کرد گریه کن پسرم. راحت باش. الان باید گریه کنی . فقط یک لحظه طول کشید. همه چیز را فهمیده بود. تحملم برید. آوار شدم توی آغوشش. داد زدم. 

[ پنجشنبه 20 اسفند 1394 ] [ 23:44 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]