تبلیغات
کوئیپر - کرگدن مهربانی که خانواده اش را دوست داشت !

کوئیپر

کرگدن مهربانی که خانواده اش را دوست داشت !

مرد درشت هیکل، ناچارانه و به سختی داشت جلوی خودش را میگرفت که از عصبانیت کله رئیسش را که همین الان با قد کوتاه و سر کچلش جلو میزش ایستاده بود و داشت توبیخش میکرد که چرا هنوز پرونده های ماه پیش را حساب رسی نکرده است، به میز نکوبد. هرچند توی ذهنش دقیقا همین کار را چند بار تکرار کرد و بعد پشت گردن رئیس را گرفت و او را با لگد از اتاقش پرت کرد بیرون . اما وقتی دوباره پشت میز شلوغ و به هم ریخته اش برگشت متوجه شد که آن کارها را فقط در خیالش انجام داده و در حقیقت رئیس هنوز دارد به تهدید و توبیخ ادامه میدهد . رئیس داشت همینطوری یک ریز داد میزد و مشکلات زمین و زمان را گردن کارمندان ناکارآمد و مفت خور شرکتش می انداخت. 
انگار یک سال گذشت تا بالاخره عصبانیت رئیس ته کشید و همینطور که هنوز زیر لب غر و لند میکرد در اتاق را محکم به هم کوبید و گورش را گم کرد .
کارمند جزء درشت هیکل پشت میزش فرونشست. این یعنی این عید هم از مرخصی خبری نخواهد بود . خودکار را توی مشتش محکم فشار داد . انگار گردن رئیس را میفشارد.
ساعت 8 شب، وقتی مدت ها بود بقیه کارمندها رفته بودند، بالاخره چراغ اتاق را خاموش کرد ، از نگهبان دم در خداحافظی کرد و از شرکت خارج شد.
بیرون هوا سرد و سوزناک بود . کلاهش را از کیفش درآورد، زیپ کتش را تا بالا کشید و با کیف کهنه اش به سمت ایستگاه مترو راه افتاد. تا مترو راهی نبود . شاید بیست دقیقه . توی راه با خودش فکر کرد اگر شب ها کمی بیشتر کار کند، شاید هنوز بتواند قبل از عید کمی کارهایش را جلو بیندازد. شاید رئیس با یکی دو روز مرخصی موافقت کند . بعد یاد عصبانیت امروز رئیس افتاد و توی ذهنش با خودش تصور کرد که جلو حرف های رئیس وایستاده ! حتی چند جواب قاطع و دندان شکن هم داده و رئیس از خجالت مجبور به سکوت شده و احتمالا از او به خاطر رفتارش معذرت خواهی کرده است . یا اینکه دفترش را جلو رئیس روی میز کوبیده و بعد هم در میان ترس رئیس و بهت و حیرت بقیه کارمندها گردن رئیس را گرفته و تا حد مرگ فشار داده است . از این فکرها لحظه ای به خودش لرزید . بعد سعی کرد به چیزهای مثبت تری فکر کند . مثلا به زنی که با پلاستیک پر میوه در یک دست و یک موجود کوچک کاپشن پوش در دست دیگر، قدم زنان از رو به رویش می آمد. یا یک زن و مرد جوان که صحبت کنان رو به رویش وارد یک مغازه لباس فروشی شدند. پیاده رو نسبتا پر رفت و آمد بود . کمی بعد پیچید توی کوچه ای که همیشه از طریق آن به طرف مترو میرفت . توی کوچه ، پنجاه متر جلوتر مردی داشت ماشینش را کنار کوچه پارک میکرد . هنوز از ماشینش پیاده نشده بود که پشت سرش ماشین دیگری شروع کرد به بوق زدن. ماشینش رد نمیشد . بووووق. مرد از ماشین پارک شده اش پیاده شد . راننده ماشین عقبی یک زن جوان بود . مرد داد زد بیا رد میشی که ! زن دوباره بوق زد . حق داشت . مرد بدجایی پارک کرده بود . مرد راننده داد زد خب راننده نیستی بیخود میشینی پشت ماشین ! زنو چه به رانندگی اصلا ! اه
زن دوباره بوق زد .
مرد درشت هیکل مکالمه را شنیده بود . از ده قدمی با عصبانیت رو به مرد راننده داد زد خب راست میگه دیگه این چه جای پارک کردنه ? ورش دار!
مرد راننده برگشت . رو به مرد درشت هیکل داد زد تو چیکاره ای این وسط ? به تو چه اصلا !
به هم رسیده بودند . مرد درشت هیکل گفت من همه کاره ام اصلا ! زود ورش دار این لکنده تو از اینجا!
مرد راننده به دعوا گفت نخوام وردارم کیو باید ببینم ?
مرد درشت هیکل اعصابش ته کشیده بود. یقه مرد راننده را گرفت و پیش از آن که به او فرصت عکس العمل بدهد با مشت کوبید توی سرش . مرد راننده گیج شد . دنیا دور سرش چرخید . مرد درشت هیکل ولش کرد و راننده روی زمین پهن شد .
زن راننده از دیدن این صحنه ترسیده بود . دستش را گذاشت پشت صندلی کناری، رویش را برگرداند عقب و با حداکثر سرعت دنده عقب گرفت و تا انتهای کوچه رفت . مرد درشت هیکل نمیدانست حالا باید چکار کند. چند قدم از مرد راننده که هنوز روی زمین داشت گیج میزد دور شد و همینطور که هرچند قدم نگاهی به پشت سرش می انداخت به راهش ادامه داد . به انتهای کوچه که رسید از دور متوجه شد مرد راننده بلند شده و دیگر توی کوچه نیست . بعد خیالش راحت شد و پنجاه متر بعد، آن طرف خیابان از پله های ایستگاه مترو پایین رفت و از نظر پنهان شد .


+ نگین عنوان چه ربطی داشت ها! اصلا از یه زوایای به خصوصی اگه بهش نگاه بکنید خیلی هم ربط داره! والا ! دیگه چقد ربط آخه ?! دی: 
+ شب کارم تموم شده بود، داشتم میرفتم سمت مترو که برگردم خونه ! تو پیاده رو یه جوونه با موتور داشت تمرین تک چرخ میکرد :/ بعد من حالم خوب بودا ! همینطوری تو فکر و خیال بودم که مثلا یه مشت بزنم تو کله این بچه اخه !? دی: بعد همینطوری فکرم رفت و رفت و این داستانه شد واسه خودش ! دی: در اصل اون مشتی که مرد راننده خورد رو این اقا پسره باید میخورد ! دی: حالا همچین هم دارم توضیح میدم انگار صادق هدایت مثلا نحوه نوشتن "سه قطره خون" رو داره میگه ! یا جلال ال احمد "سه تار" رو ! والا ! دی: 


[ دوشنبه 12 آبان 1393 ] [ 11:54 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]