تبلیغات
کوئیپر - جوجه عقاب / اگر مشکل قلبی دارید، خواندن این داستان به شما توصیه نمیشود.

کوئیپر

جوجه عقاب / اگر مشکل قلبی دارید، خواندن این داستان به شما توصیه نمیشود.

جوجه عقاب گفت : ولی من نمیتونم!

مادرش با سر جوجه را هل داد جلوتر و گفت : بپر تو میتونی!

جوجه خودش را عقب کشید، گفت : خیلی بلنده من میترسم !

مادرش دوباره با نوک هلش داد تا لبه تخته سنگ و گفت اینقدر ترسو نباش تو مثلا عقابی ها !

جوجه دوباره به زور خودش را عقب کشید. نالید : ولی من بلد نیستم چه جوری پرواز کنم خب !

مادرش دوباره به زور کشاندش تا لبه تخت سنگ و گفت : بپر یاد میگیری!

جوجه دوباره گفت : ولی آخه ... " بپر میگم! " حوصله مادر سررفته بود . جوجه ترسان ترسان از لبه تخت سنگ پایین را نگاه کرد . با خودش گفت همه جوجه عقابا میتونن . منم میتونم حتما ! ولی دوباره دو دل شد . ترس برش داشت . آخه اگه نتونم چی ?! مادرش از پشت سر داد زد : د بپر دیگه معطل چی هستی ? عقاب هم اینقدر ترسو!؟

جوجه عقاب احساس کرد راه برگشتی ندارد . چند قدم عقب رفت ، خیز برداشت و بعد با سرعت از لبه تخت سنگ پرید پایین ! ترس از سقوط بالهایش را به کار انداخت . چند بار تند و ناهماهنگ بال زد، بعد چند بال دیگر و بعد یکهو احساس کرد دیگر نمیتواند بال بزند . بالهایش قدرت نداشت . به سختی سعی کرد خودش را به تخته سنگی که کمی با آن فاصله داشت برساند . آشفته چند بال دیگر زد اما دیگر نتوانست و بعد با سرعت سقوط کرد پایین . بقیه جوجه عقاب ها با ترس ، و عقاب مادر با تعجب از لبه تخته سنگ نگاه میکردند . جوجه عقاب ها یکهو از ترس خودشان را عقب کشیدند و آن عقب تر خودشان را پشت لانه پنهان کردند . عقاب مادر با خودش گفت : پس چرا اینطوری شد ?! خدای نکرده طوریش نشه بچه ام ?

بعد توی لانه سراسیمه دنبال چیزی گشت . بقیه جوجه ها ترسیده بودند و سر و صدا میکردند. عقاب مادر از لای دست و پای بچه ها تقویمش را بیرون کشید و چند بار با عجله ورق زد . بعد انگار اشتباهی شده باشد دوباره تقویم را ورق زد . بعد ناخود آگاه رو به بچه ها نالید : آخ آخ پروازتون هفته بعد بود!  و با دوتا بال کوبید توی سر خودش . در همین حین ، جوجه ای که پریده بود کشان کشان و لنگ لنگان خودش را به لانه رسانده بود . یکهو از پشت سر مادر داد زد : آآآخ!

مادر با شنیدن صدا یکهو برگشت و جوجه اش را دید، بعد با خوشحالی داد زد : آی مادر به فدات، قربونت برم عزیز دلمممم! بعد به سمت جوجه اش دوید و همینطور که قربان صدقه اش میرفت، از خوشحالی او را غرق نوک و بوسه کرد .



+مناسب کلیه گروه های سنی الف تا ی ! D:

+ دِن ور آر یو اوری بادی؟! :O

+ آها ! آی سی! :|

+ دقت کردین گاهی بعضی صحبت ها ، نظرات و علایق اطرافیانمون چقدر به نظرمون مسخره و احمقانه میاد؟! یعنی خب بعضی حرفا قششنگ معلومه چرت و پرتن دیگه! ولی اونا انگار واقعا اعتقاد دارن بهش! :| دوستامون چطور میتونن همچین حرفایی بزنن؟! واقعا کاش همه اندازه ما میفهمیدن، مگه نه؟! خواستم بگم از دید بقیه هم، بعضی نظرات و رفتارهای ما احتمالا همینطوری به نظر میاد ! فکر کنین بهش! بلی! :)

+ از همین تاریخ، حداکثر یک هفته به محسن چاوشی فرصت میدم آلبومشو منتشر کنه، وگر نه ... یه صلوات بفرستین! دی:



[ یکشنبه 19 مرداد 1393 ] [ 10:16 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

نمایش نظرات 1 تا 30