تبلیغات
کوئیپر - فرمینا

کوئیپر

فرمینا

خورشید هنوز غروب نکرده بود که فرمینا به شهر رسید. ساک دستی سنگینش را به زحمت از پله های ایستگاه قطار پایین کشید و بعد همینطور تنها از ایستگاه خارج شد . اولین بار بود به این شهر می آمد. نزدیک ایستگاه قطار وارد یک پارک کوچک شد و همانجا روی یک نیمکت خالی نشست. از توی ساکش به دقت چند تکه نان درآورد و آرام مشغول خوردن شد. بعد همانجا ساکش را کنار نیمکت گذاشت و آرام روی نیمکت به خواب رفت. وقتی بیدار شد سه ساعت از نیمه شب گذشته بود. چند نفر اطراف نیمکت را گرفته بودند. بی خانمان بودند. دو زن و دو مرد. مدتی هیچکدام چیزی نگفتند. بعد از چند دقیقه یکی از مردها بالاخره سکوت را شکست : " اون نیمکت...مال..." مرد دیگر با قاطعیت صدای بی خانمان اول را برید : " هیسس... " در تاریکی شب، پوست فرمینا مثل روشن ترین بلورها، مثل ماه میدرخشید.از دستها،پاها و صورتش نور میتابید.تمام اجزای چهره اش،تمام و بی نقص، کاملا آرام بود، آنقدر آرام که بیشتر به صورت یک مجسمه می مانست. فضای اطراف فرمینا لطیف و مطبوع بود و اطرافش یک هاله ی نامرئی داشت که بقیه را جذب میکرد. از خودش رویا ساطع میکرد. انگار اهل زمین نبود.

چند دقیقه گذشت. مردِ تنهایی قدم زنان آمد و کنار بقیه جلوی نیمکت نشست. همه در سکوت نشسته و آرام به فرمینا نگاه میکردند. فرمینا خسته بود.یکی از زن ها بلند شد، رو انداز نازکی را که معمولا استفاده میکرد چند بار تا کرد و آرام کنار فرمینا روی نیمکت گذاشت. بعد فرمینا سرش را روی آن گذاشت و دوباره آرام به خواب رفت. فردا صبح که بی خانمان ها بیدار شدند فرمینا آنجا نبود ، اما اوایل غروب دوباره برگشت و روی همان نیمکت، کنار وسایلش نشست. اینبار تعداد بی خانمان هایی که آمده بودند بیشتر شده بود. حدود هفت، هشت نفر زن و مرد حتی قبل از آن که فرمینا پیدایش شود آنجا نشسته بودند. فرمینا نشسته روی نیمکت، کتابی را از توی ساکش درآورد و آرام زیر لب مشغول خواندن شد. کمی بعد آخرین پرتوهای خورشید نیز رفته بودند،اما فرمینا هنوز داشت در روشنایی کتاب میخواند. سپس از کتاب خواندن خسته شد و مثل شب قبل روی همان نیمکت خوابید. تعداد کسانی که اطرافش جمع شده بودند به بیش از بیست نفر رسیده بود. این قضیه تا یک هفته بعد هم ادامه پیدا کرد. آوازه ی فرمینا در کل شهر پیچیده بود. در حقیقت اگر فقط بی خانمان ها و افراد تنها دورش جمع میشدند، احتمالا مشکلات کمتری به وجود می آمد و شهرداری و پلیس مجبور نمیشدند واکنشی نشان دهند، اما مشکل اینجا بود که دیگر نمیشد جلوی آمدن مردم را گرفت و هرشب عده ی زیادی از مردم خانه و همسرانشان را رها میکردند و برای دیدن فرمینا به پارک می آمدند. پلیس ابتدا سعی کرد با استفاده از اعلامیه ها و درخواست ها از مردم بخواهد که شب ها در خانه هایشان بمانند اما به زودی معلوم شد که این روش ها روی خیل عظیمی که حتی از شهرهای اطراف شب ها به دیدن فرمینا می آمدند بی تاثیر است. بعد از گذشت تنها یک هفته، هرشب صدها نفر اطراف نیمکت فرمینا جمع میشدند و چون به ناچار همه نمیتوانستند نزدیک فرمینا بنشینند کم کم آمار جنجال‌ها و دعواها بالا رفت. روز بعد، پلیس قبل از غروب همه مردم را از پارک خارج کرده بود. چندین پلیس مسلح از چند ساعت قبل از غروب آنجا حاضر بودند و دستور اکید داشتند که تا قبل از فرا رسیدن شب فرمینا را از شهر خارج کنند. وقتی فرمینا آمد،مامورین ابتدا نتوانستند چیزی بگویند تا اینکه احساس کردند به پایان روز چیزی نمانده و ترس نافرمانی از مقامات بالاخره مامورها را وادار به صحبت کرد. پلیس میانسالی که به نظر مقام بالاتری نسبت به بقیه داشت خیلی بریده بریده و کوتاه منظور خودش را بیان کرد. پلیس دیگر نمی تواند این شرایط را کنترل کند و امنیت شهروندان در خطر است و بهتر است ایشان،فرمینا همین امشب شهر را ترک کند. به هر شهری که بخواهد برایش بلیت و غذا تهیه خواهند کرد و اگر آشنایی دارد میتوانند به او خبر بدهند و فرمینا لازم نیست نگران این موارد باشد. فرمینا مشابه این حرفها را بارها شنیده بود. آرام و با حرکت سر تایید کرد و به مامورها فهماند که خواسته شان را اجابت خواهد کرد. سپس برگشت و مشغول جمع کردن وسایلش شد. مامورین پلیس با دیدن این صحنه آهی از سر راحتی کشیدند. فرمینا ساکش را برداشت و تحت نظر مامورین به سمت ایستگاه قطار حرکت کرد. چند دقیقه به حرکت یکی از قطارها مانده بود. رئیس مامورین با مسئول قطار صحبت کرد و بعد به فرمینا اعلام کرد که میتواند سوار شود. یکی از مامورین در این فاصله برایش چند قلم خوراکی گرفته بود. فرمینا آنها را از دست مامور جوان گرفت،به کمک یکی از مامورین ساکش را وارد قطار کرد و در یکی از کوپه ها تنها نشست. چند دقیقه بعد، در حالی که مردم در آخرین لحظه ها با آشنایان خود در قطار خداحافظی میکردند، قطار از ایستگاه راه افتاد و کم کم از نظرها ناپدید شد. تنها یک هفته پس از آن، دیگر کسی در مورد فرمینا چیزی نمیگفت .



+ این متن برای تقدیم کردن زیادی بی ارزشه، اما من این متنو تقدیم میکنم به گابریل گارسیا مارکز عزیز با رئالیسم بی نظیر جادوییش .

+ توی تاکسی نشسته بودم که جلو ترمینال آزادی دختری رو تنها با یه چمدون بزرگ دیدم که داشت میکشید و میبرد . شب بود. ایده ی این داستان از اونجا شکل گرفت . امیدوارم اون دختر هرجا که هست، هرکی که هست، همیشه خوب و خوش و سلامت باشه!



[ شنبه 14 تیر 1393 ] [ 21:00 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

نمایش نظرات 1 تا 30