تبلیغات
کوئیپر - گرداب

کوئیپر

گرداب

مرد با کلافگی بشقاب غذای نیم خورده را کنار زد . بعد ، از پشت میز بلند شد و در سکوت به طرف آشپزخانه رفت . پارچ آب را از توی یخچال برداشت، از توی کابینت لیوانی پیدا کرد و برای خودش یک لیوان آب ریخت . سرد بود . احساس کرد راحت تر شده است . کمی جا به جا شد و سعی کرد از روی اوپن آشپزخانه به ساعت دیواری بزرگ اتاق پذیرایی نگاه کند . تازه سر شب بود . از خودش بلند صدا در آورد : آآآآآآآآ وووووو آآآآآآآ ... بعد بلند بلند خندید . انگار خاطره ی خنده داری را به یادآورده باشد . با خودش آرام زمزمه کرد : دیوونه ! روح زنش لبخند زنان، آرام و ساکت گوشه ی اتاق ایستاده بود .
«زییییینگگ» صدای زنگ در بود . گوشی آیفون را برداشت : بله؟
- پیتزا
- زنگ پایینی
- ببخشید
بعد چند ثانیه سکوت برقرار شد .
- الو؟ هنوز پشت در هستید؟
- بله
- شما از همین پیتزایی سر کوچه هستید؟
- بله
لطفا یه پیتزا هم واسه من بیارید . دو تا ! دو تا لطفا!
- شما زنگ بزنید سفارش بدبد،من میارم. شماره مونو دارید؟!
- بله . بله فکر کنم دارم . خداحافظ .
- خداحافظ .
روح زنش همچنان با لبخند گفت : دیوونه !
مرد گوشی آیفون را گذاشت . بعد، چند ثانیه جلو آینه ایستاد، دستی به موهایش کشید و رفت ساکت روی مبل رو به روی تلویزیون نشست . چند صفحه از یک روزنامه ی تاریخ گذشته را ورق زد ، بعد خوشش نیامد و آن را پرت کرد روی مبل کناری . از روی ناراحتی نالید : اَه ه ه . بعد چند ثانیه نگاهش روی ساعت دیواری خیره ماند. تیک تاک تیک تاک تیک ....
کمی بعد چشم هایش را بست و همانطور روی مبل خوابش برد . روح زنش غمگین ، پشت سرش روی زمین نشسته بود . چند ساعت گذشت . روح زنش هنوز همانجا روی زمین نشسته بود و داشت با گل های فرش زیر پایش بازی می کرد . بعد لحظه ای دست کشید و رو به شوهرش گفت : یه چیزی بگو خب!
شوهرش حتی تکان هم نخورد . روح زن دوباره گفت : طفلکی! بمیرم چقدر لاغر شدی!
بعد با خودش فکر کرد که یک بار مرده است و دیگر نمی تواند بمیرد . غمگینانه گفت : ببخشید تنهات گذاشتم . و با ناراحتی به زمین زل زد. مرد توی خواب داشت حرف میزد : آب؟! ... ها؟! ... آره ... آب ... و بعد کمی روی مبل جا به جا شد و دوباره ساکت شد .
روح زن گفت : تشنه ای؟! و بعد بلند شد و رفت توی آشپزخانه . داخل یخچال را نگاه کرد. آب سرد داخل یخچال نبود . پارچ گرم آب را از روی میز برداشت، و آرام آمد بالای سر شوهرش ایستاد : برات آب آوردم! و پارچ آب را خالی کرد روی سر شوهرش . مرد از خواب پرید . خیس عرق بود . هراسان دور و برش را نگاه کرد . بعد ناگهان جلوی رویش همسرش را دید و همینطور خیره ماند . روح زن ترسیده بود : ببخشید! کمی طول کشید تا مغز مرد حوادث را درک کرد : داشتم غرق میشدم ! روح زن جواب داد : نه ببخشید ! من بودم روت آب ریختم ! مرد ناباورانه دست زنش را گرفت : ها؟! آره... سلام !
- سلام! تو خوبی؟!
- میتونم بغلت کنم؟!
- نمیدونم!
بعد مرد ناگهان بلند شد و زنش را محکم در آغوش کشید . چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتند . مرد پرسید : من دارم خواب میبینم؟! زن گفت : نمیدونم . مرد گفت : دلم برات تنگ شده بود . زن گفت : منم ! مرد گفت : این خیلی خواب خوبیه! زن گفت : یعنی این یه خوابه؟! مرد گفت : نمیدونم...
    ....
پشت در اتاق، سرپرستار بخش پرسید : وضع بیمار اتاق 104 چطوره؟!
یکی از پرستار ها جواب داد : آرومه ... بیشتر وقتا خوابه !
سرپرستار دوباره پرسید : تغذیه اش چطوره؟ غذاشو خوب میخوره؟
پرستار گفت : چیزی نمیخوره زیاد
سرپرستار از پشت شیشه ی در سرک کشید . مرد راحت روی تخت اتاقش خوابیده بود . پرسید : از کی خوابه؟
پرستار جواب داد : یه چند ساعتی میشه .



+ اینو تو قطار برگشت از اهواز نوشتم .
+ من خودم خیلی فکر کردم . ببینید میتونید یه اسم واسه این داستان پیشنهاد بدید ؟

+ خیلی مرسی به خاطر اسم های پیشنهادیتون :)
+ خوندن اینجور متن های طولانی حوصله میخواد؟

+ فردا فینال لیگ قهرمانان اروپا ! دسیما رو بگیریم کاش! :O


[ سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 ] [ 00:01 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

نمایش نظرات 1 تا 30