تبلیغات
کوئیپر - نور آوران سلامت - اردیبهشت 93

کوئیپر

نور آوران سلامت - اردیبهشت 93

+ کلا نمیدونم چرا به نظرم بهتر بود این متن رو تو ادامه مطلب بذارم ! هیچ چیز خاصی هم نداره آخه! خب حالا به هر حال!





کلا فکر نمیکنم خوندن اینکه من اونجا چیکار کردم و چه چیزایی گذشت اونقدرا براتون جالب باشه... همونطور که نوشتن همه چیزایی که اونجا دیدم برای من سخته... منطقه ای بود سرسبز و دیدنی،با جاده های کوهستانی که ماشینا به زور ازشون رد میشدن و خب با مردم خوبی که اگرچه شاید از لحاظ مسائل رفاهی خیلی متفاوت با اکثر شهرهای کشور بودن،اما باز به همون زندگی قناعت میکردن . کلی گله های بز و گوسفند،کلی مزارع بزرگ گندم و جو دیمی رو تپه ها و کوها ، کلی درخت بلوط ، و کلی مناظر دیدنی واقعا اولین چیزایی بودن که همون اول به چشم هر بیننده ای میومد! خب از این هم نمیشه گذشت که این مناظر شاید بیشتر به چشم رهگذرهایی مثل ما زیبا میومد تا خود مردم اونجا ، آدمهای واقعا سخت کوشی که با کمترین امکانات و توی اون محرومیت واقعا زندگی شون متفاوت با زندگی اکثر ما بود و شاید بشه گفت روی سخت زندگی رو بیشتر میشه تو همچین جاهایی دید. خیلی چیزا توی این سفر یه هفته ای بود که حداقل برای خود من جالب بود... شاید مثلا اون پیرزنی که به اندازه ی تعدادمون رفته بود چهارتا تخم مرغ از خونه اش برامون آورده بود . یا اون آقایی که من موقع پیاده روی به سمت کوه دیدم و نمیدونم از کجا منو شناخت و با کلی سلام و تعارف ازم میخواست برم خونه اش و یه لیوان چای بخوریم! (بیشتر مردمشون یه احترام خاصی بهمون میذاشتن اصلا)
اونجا یه آقای دکتری رو دیدیم که به صورت شیف اونجا کار میکرد ( خودش اهل روستاهای اطراف بود ) و واقعا داشت برای مردمش زحمت میکشید . عاشق حافظ بود و تقریبا برای هر پیش امدی،یه شعر از حافظ برامون میخوند و چقدر قشنگ خودش تفسیر میکرد شعرها رو ! واقعا منو به حافظ علاقه مند کرد!
خاطره های خیلی جالبی داشت! مثلا میگفت روزی که نتایج کنکور اومد ، من تو اهواز کارگر بنا بودم . صاحب کارم خبر نداشت که من هم کنکور شرکت کرده ام و داشت همینطور از کلاس های خصوصی و کتاب ها و معلم های دختر کنکوریش تعریف میکرد . روزنامه رو که آورد و هرچی گشت اسم دخترش رو تو قبولی ها پیدا نکرد،من گفتم میشه من هم یه نگاهی بکنم ببینم اسمم هست یا نه؟! متعجب پرسید تو هم شرکت کردی مگه؟! نگاه کردم و وقتی دیدم پزشکی دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم نمیدونستم چیکار باید بکنم اونجا ! صاحب کارم هم شاکی شده بود و میگفت تو که اینقد درست خوب بود میومدی یه کمکی هم به دختر من میکردی! دی:
بعد از قبولی،با خودم گفتم دانشگاه نمیرم . میمونم همینجا ، کمک دست پدر و خونواده ام باشم . میگفت اصلا هم ناراحتش نبودم ها! هیچ واسم فرقی نمیکرد اصلا ! بعد راضیم کردن که برم اما واقعا پول تحصیل تو تهران رو نداشتم . باز دو دل و ناراحت بودم که اونجا پیشنهاد جابجایی با یه دانشجوی دیگه به یه دانشگاه دیگه با پول مطرح شد! کلی قضیه از این گفت و اینکه بالاخره جاشو با یه خانومی تو اهواز عوض کرده بود با سه میلیون پول . بعد میگفت که ترم سه و چار تو جوگیری و خامی،یه مقاله دادم با عنوان «رد حجاب از دیدگاه قرآن» دی: ! دو سال تعلیق شدم از دانشگاه! (اینم بگم حافظ بیست جزء قرآن بود)
اینا رو میگفت دکتر که رفتیم برای شام و همون موقع خبر اومد که یه مریض سوختگی آوردن درمونگاه و دکتر سریع رفت . 
دو تا دندونپزشک و دو تا چشم پزشک هم داشتیم  که بحث های سیاسی اعتقادی شون واقعا جالب بود! دی:
من مینشستم همونجا ، اینا از ساعت هشت شب تا یک با هم جر و بحث میکردن! البته بحث هاشون واقعا برمبنای تجربه ها و مطالعاتشون بود و البته خاطرات و آشنایی هاشون با مقامات و مسئولین که کاملا تاریخ متفاوتی از دوران انقلاب رو نشون میداد ! 
از این هم بگم که تفاوت زبونمون با بیمارها هم واقعا مکافاتی شده بود اونجا ! هر جمله و کلمه ای رو باید چندبار تکرار و با انواع و اقسام اشارات و شکلک ها همراه میکردیم تا متوجه بشن! که خب بعضی وقتا واقعا موقعیت های خنده داری ایجاد میکرد! دی:
و حتما اینجا باید یادی هم بکنم از بزغاله ها! چقدر بزغاله اونجا دور و برم بود و اونجا بود که من به طور قطع یقین پیدا کردم که بزغاله قشنگ ترین موجودیه که خدا خلق کرده ! 
این متن هم آش شلم شوربایی شد برا خودش! از روی یادداشت های پراکنده ی گوشیم نوشتمش خب! حالا به هرحال! آدم تو اینجور خاطرات و سفرها ، اغلب چیزای زیادی واسه گفتن داره اما گفتن همه چیز هم که امکان نداره دیگه! دیگه همین جور چیزا خلاصه!


[ شنبه 27 اردیبهشت 1393 ] [ 19:02 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

نمایش نظرات 1 تا 30