تبلیغات
کوئیپر - من و تو

کوئیپر

من و تو

بیچاره من و تو . چقدر الکی الکی رو هم حساب کرده بودیم. بیچاره تو که با گریه گفتی : « خب چیکار کنم؟! تنها بمونم اینجا؟! مگه خونواده ام میذارن!؟ » . بیچاره من که گفتم : « خب من دارم اینجا درس میخونم! چطور ول کنم بیام اونجا؟! » . بیچاره دوتامون که همیشه دو طرف آب بودیم. بیچاره تو که گفتی : « دارم ازدواج میکنم . » و بیچاره من که پرسیدم : «کی؟!» و بیچاره تر تو که گفتی : « نمیشناسیش . از خونواده های اسم و رسم دار اینجان. » . بعد من فقط پرسیدم : «خونواده اش؟ » چون بیچارگی صفت کوچکی بود برای من با یک بلیت در دستم. بیچاره تو که همه ی زندگی خوشبخت شدی. بیچاره من که خوشبخت شدم . گذشت و گذشت و چقدر بیچاره ما دوتا که این همه، زمان بود که گذشت . فرصت های من و تو بود برای با هم بودن و حالا باز هم بیچاره من و تو . بیچاره تو که نشسته ای روی نیمکت آفتاب گیرِ زیر درخت - هر روز - و احتمالا دائم غرق سکوت به خود سکوت فکر میکنی . بیچاره من که هر روز کنار تو نشسته ام و از هرچیزی ، هرچیزی فقط حرف میزنم . بیچاره پرستار ِ مهربان آسایشگاه که همیشه به من میگوید : « خیلی کار خوبی میکنید باهاش صحبت میکنید. شاید اینطوری حافظه اش برگرده. »




+ چرکنویس از خرداد 93 .
+ دستم مدتیه به نوشتن نمیره. و این خوب نیس . من برای نوشتن شدیدا به خلوت نیاز دارم. و البته تنهایی.


[ جمعه 29 آبان 1394 ] [ 10:00 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]