تبلیغات
کوئیپر

کوئیپر

به پاهایش خیره شده و به طور متناوب انگشتانش را تکان میدهد

شیر گرسنه در یک آن از جا میپره. گورخری چند متر اونطرف تر داره میچره. علف ها تکون میخورن. صدای حرکتشون به گوش میرسه. گورخر سرش رو بالا میاره و گوش هاش تیز میشن. شیر با سرعت فوق العاده ای به نزدیکی گورخر رسیده. گورخر با یک حرکت انفجاری شروع به فرار میکنه. شیر از فاصله چند متری روی گورخر میپره. چنگال های شیر روی پشت گورخر خط میندازن. گورخر پاهاش رو در یک لحظه جمع میکنه و بعد با هردوپا لگد محکمی به سینه ی شیر میکوبه. الکترون دور مدار خودش میچرخه. الکترون دیگه ای کنارش و در مدار خودش. و الکترون های دیگه. همه به دور هسته. چند اتم کنار همدیگه ساختاری رو شکل دادن. و بعد بی شمار اتم دیگه، با هسته ها و الکترون ها، کنارشون. اتم های کنار هم همدیگه رو جذب و دفع میکنن. واکنش های شیمیایی و فیزیکی رخ میدن. الکترون ها همونطوری بی تفاوت به چرخیدن خودشون ادامه میدن. سیاره ی کوچکی، با سرعتی فوق‌العاده زیاد، دور یک ستاره ی نورانی بزرگ میچرخه. ستاره ی بزرگ با سرعت سرسام آوری توی فضا به سمت نامعلومی حرکت میکنه. یک کهکشان. میلیون ها کهکشان. یک خوشه کهکشانی. میلیاردها کهکشان. تعداد غیرقابل تصوری اتم. الکترون. هسته و ذرات درون هسته ای. همگی در حال حرکت توی یک فضای نامعلوم (شاید) نامتناهی. گورخر شکار میشه. اتم هاش طعمه شیر میشن. مجموعه ای از اتم هاش جزئی از بدن شیر میشن. شیر سالها بعد میمیره. کفتارها و کرکس ها و کرم هایی که تک تک ذرات تنشون سالها پیش هرکدوم در یک قسمت این سیاره بود لاشه ی شیر رو مصرف میکنن. اتم های بدن شیر، اتم های بدن گورخر و بی‌شمار اتم های دیگه وارد قالب بعدی میشن. حیوانات بعدی هم روزی میمیرن. الکترون ها کماکان بی تفاوت، به چرخش خودشون ادامه میدن. کهکشان ها هنوز حرکت میکنن. ستاره ها به دنیا میان. نابود میشن. به هم برخورد میکنن. از هم دور میشن. زمان میگذره. الکترون ها کماکان به گردش خودشون ادامه میدن. گورخر لحظه ای قبل از حمله ی شیر، با چند ساقه ی علف لای دندون هاش، توی آرامش خودش فکر میکرد؛ "آیا من واقعا زنده ام!؟"

[ جمعه 21 اردیبهشت 1397 ] [ 20:50 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

کوتاه مینوشتیم وقتی کوتاه نویسی مد بود

اون اوایل، خیلی اول ها، فقط پیگیر بلاگ های کوتاه نوشت بودم. چندخطی نوشت ها . روزانه نویس ها . متن های بلند فراری ام میداد. میدیدم که طولانی نویس ها هم خواننده ها و دوستان خودشونو دارند، اما باز احساس میکردم کی میخونه آخه یه پست انقد طولانی رو؟ چطور مینویسن اصلا؟! نمیخوندم. خیلی کم. حوصله ام نمیکشید. نه به خوندنش، نه به نوشتنش. 
الان، یک آن چشمم افتاد به پست های آخری که اینجا منتشر کرده ام. همه طولانی. چندصفحه ای. انگار حرف ها هم ارزششون رو از دست داده باشن. انگار قدیما با سه چهار خط حرفمون گفته میشد. حالا برای همون حرفا انگار کمتر از سه چهار صفحه آدمو راضی نمیکنه. شایدم دل هامون پر تر شده. شاید قبل ترا زودتر سبک میشد. حالا نمیشه. انگار حتما باید حرف خیلی قلمبه سلمبه ای داشته باشی برای نوشتن. بنویسی و بنویسی و بنویسی تا یه جمله بگی. انگار حرفای کوچیک رو، جمله های کوتاه رو ازمون گرفتن. گرفتن دادن به آسون گیر ترها. والا ماها گاهی - همه اش - الکی سخت میگیریم. 



+
jocuri mario

"مهم نیست که آیا برخی از آنها به دنبال چیز اصلی خود هستند
او / او می خواهد در جزئیات در دسترس باشد، در نتیجه این چیزی است
اینجا نگهداری می شود"

++یه چند ماهیه هی از این دست کامنت های گوگل ترنسلیتی (مثل این بالاییه) میگیرم پای بعضی پست های قدیمی :/ عجب. تبلیغات داخلی هامون کم بود تبلیغ کننده مزاحم خارجی هم گرفتیم :/


[ جمعه 20 بهمن 1396 ] [ 03:42 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

لطفا شما برای ما تصمیم بگیرید

لطفا برای ما تصمیم بگیرید

برای ما که طاقت آزادی نداریم

برای ما که حتی بین انتخاب چای و قهوه عصرانه هم مانده ایم

لطفا برای ما تصمیم بگیرید

برای ما که دائم در اشتباهیم

برای ما که اگر آزاد باشیم

ممکن است

- خدای ناکرده-

برای خودمان چایی های قرمز پررنگ بریزیم

قرمز!

چه رنگ جلف تحریک آمیزی!


لطفا برای ما تصمیم بگیرید

شما که درسش را خوانده اید

شما که برگزیده اید

که تصمیم بگیرید

لطفا برای ما نفهم ها، برای ما فریب خورده ها، برای ما رعایای خود، تصمیم بگیرید

چه رنگی امروز باید بپوشیم؟ حد شرعی آستین های لباس من چه مقدار است؟ آیا میتوانم امروز در خیابان بلند بخندم؟


لطفا برای ما تصمیم بگیرید

مرد گرسنه ای امروز، گوشه ی خیابان، بین دو سطل زباله مردد مانده بود

شما بگویید

شما که برای ما تصمیم می گیرید

آیا باید به سمت کدام سطل برود؟ آیا به سمت سطل زرد؟ یا آبی؟ کدام رنگ سیرترش خواهد کرد؟


لطفا برای ما تصمیم بگیرید

پشت کدام چراغ قرمز؟ پشت کدام چراغ سبز؟

«پشت کدام چراغ گلها را بهتر می‌خرند؟»

کودکی امروز از من پرسید، با شاخه های گل سرخ در دستش

گفتم سبز

کودک میان گلها بود. وسط خیابان. میان گل های پاره ی قرمز، وقتی آمبولانس رسید


لطفا برای ما تصمیم بگیرید

برای ما که همیشه در اشتباهیم. برای ما بی بصیرت ها، بی اندیشه ها، لطفا شما تصمیم بگیرید

زن جوانی، با شالی بر سر چوب، ایستاده کنار خیابان

از او میپرسم. خانم؟

آیا شما تصمیم میگیرید؟

حرفی نمی‌زند. شالش در باد تکان می‌خورد. موهایش هم.

لطفا شما کمک کنید

شما آقا! شما خانم! لطفا شما به من بگویید

آیا شما تصمیم میگیرید؟

شما آقا؟ شما؟ خانم شما؟

آیا در این شهر کسی نیست برای من تصمیم بگیرد؟

لطفا کمک کنید

چایی یا قهوه؟ چایی یا قهوه؟ امروز با کدام یک باید سهم روزانه غصه ها را فرو دهم؟

لطفا شما برای من تصمیم بگیرید

لطفا شما برای من تصمیم بگیرید

لطفا شما...





+ 96/11/10



[ سه شنبه 10 بهمن 1396 ] [ 21:25 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

جعبه

از پله ها پایین آمد. توی راهرو، سمت راست، در انباری کوچک را باز کرد. سرد بود. کف انباری نشست. این چه بویی بود که همیشه این اتاق داشت؟ سرش را پایین آورد و با چشم زیر صندوق بزرگ را کاوید. توی صندوق چه بود؟ یک مشت پارچه. لباس. یادگاری. خرده ریز. جعبه کارتنی را از زیر صندوق کشید بیرون. وسط پیچ و مهره ها، کارت های بازی قدیمی، تیله ها، تکه سنگ های رنگی قشنگ... دستش قسمت مشخصی از کارتن را کاوید. سردی فلز انگشتش را راهنمایی کرد. جعبه ی فلزی کوچکی را کشید بیرون.


***


در انباری را بست. پله ها را آمد بالا. با جعبه ی کوچک فلزی توی دستش. توی اتاق، نشست کنار تخت. از زیر تخت کوله اش را بیرون کشید. جعبه را توی کوله گذاشت. خالی بود. به اطراف نگاه کرد. ژاکتش را در آورد. مچاله کرد و گذاشت کف کوله. دست دراز کرد و ملافه ی روی تخت را برداشت. ملافه را به دقت تا کرد. جعبه ی فلزی را لای ملافه پیچید. ملافه را گذاشت داخل کوله.


***


مترو شلوغ بود. با یک دست کوله را به آغوش و با دست دیگر میله را گرفته بود. قطار تکان می‌خورد. مردم می آمدند و میرفتند. چند ایستگاه گذشت. قطار ایستاد. احساس گرما کرد. از لای جمعیت پرید بیرون.


"سلام"

از جا پرید. برگشت. "سلام! سلام! خوبین؟ من اه... من داشتم دنبالتون میگشتم" دست پاچه بود.


"بریم؟"


"بریم آره. آره." صدای برخورد فلزی از توی کوله آمد.


کوله را محکمتر فشرد.


"میشه ببینمش؟"


"هوم؟ اینجا؟"


"ها راست میگی ببخشید. نه بذار بریم بیرون"


"تو... اوممم... تو با خودت آوردیش؟"


"اهوم آره. آره تو کیفمه" هیجان زده بود.


حتی توی چشم های هم نگاه نکردند. پله برقی بالا رفت. راننده تاکسی ها دم در داد زدند. تاکسی حرکت کرد. دوتایی عرق کرده بودند. گرم نبود. تاکسی ایستاد.


"همینجاس؟"


"اهوم"


پارک را دور زدند. روی چمن، رو به روی هم نشستند. دستی توی کیف و دستی توی کوله رفت. یک جعبه ی چوبی و یک جعبه ی فلزی. "مطمئنی؟" دهانش خشک شده بود: "آره"


جعبه ها را گذاشتند کنار هم. از توی جعبه ها صدا می آمد. جعبه ها را با هم معاوضه کردند. دست ها همزمان به سمت در جعبه ها رفت. توی چشم های هم نگاه کردند.


***


صدای خش خش جارو نزدیک و نزدیک تر شد. اول صبح بود. پارک خلوت بود و پاکبان پارک جارو میزد و جلو می آمد.کنار یک کپه برگ خشک ایستاد. جارو را رها کرد. توی چمن ها دنبال یک پاکت آبمیوه خالی رفت. کمی آنطرف تر، چشمش به دو جعبه ی خالی افتاد. یک جعبه چوبی و یک جعبه فلزی. روی جعبه ی چوبی ناشیانه با آبرنگ شکل یک قلب کشیده بودند. جعبه ها خالی بود.


***




[ دوشنبه 2 بهمن 1396 ] [ 11:27 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

مردی از یک تابلوی نقاشی

زیبا بود؟ مادرش همیشه میگفت هست. روزی که به دنیا آمد، پرستارها با انگشت نشانش میدادند. دکتر توی اتاق عمل گفت: آه. طفلکی.

پدرش نگران پشت در اتاق عمل قدم میزد.

وقتی اولین بار بچه را به مادرش نشان دادند، برای یک لحظه همه چیز سکوت شد. مادر از پرستار پرسید: میتونم بغلش کنم؟ و جواب شنید : اوه البته! بچه تون خوب و سالمه! و همانطور که بچه را توی بغل مادر میگذاشت ادامه داد : فقط... و مادر حرفش را برید: خاصه! بچه ام خاصه! و بعد بچه را مادرانه به سینه فشرد. پدر شانه ی مادر را گرفته بود. لبخند میزد.


سالها از همه ی اینها گذشته بود. آقای خربزه قطعه عکسی را کج، مقابل صورتش نگه داشته بود. توی عکس مادرش روی تخت بیمارستان بغلش کرده بود. پدر نشسته بود لبه تخت. کنار مادر. هردو رو به دوربین لبخند میزدند. لبخندی روی صورت آقای خربزه نشست. از پنجره ی اتاق، از توی کوچه صدای بگو بخند می آمد.


تمام عمرش همه جا نگاه های سنگین دیگران را احساس می‌کرد. اغلب سعی میکردند مستقیما نگاهش نکنند. توی خیابان از مسیرش کنار میرفتند. اهمیتی نمی‌داد. اما میفهمید که صدای قدم ها پشت سرش متوقف می‌شود. میفهمید که قدم های ایستاده - احتمالا با تعجب - نگاهش میکنند. و احتمالا گاهی با انگشت او را به همدیگر نشان میدهند.


توی آینه به لکه های تیره ی کوچک و بزرگ پراکنده روی سرش نگاه می‌کرد. گردنش را می‌چرخاند - تا جایی که میشد - و پوست چروکیده و نرم سرش را وارسی میکرد. بچه ای با سر سیب، توی بغل مادرش، امروز در صف اتوبوس، او را با انگشت نشان داده بود و بعد زده بود زیر گریه. بچه ی دیگری، با سری کدویی خندیده بود. و بعد همه توی صف. زنی با سر پرتقالی. مردی با سر هندوانه. و او آنوقت برای بچه ها شکلک در آورده بود. با کمری خمیده و دست و پاهایی لرزان عصا زنان تا آخر صف آمده بود پیش مادرِ با سر سیب و برای طفل گریانش شکلاتی از جیب در آورده بود. دختری با سرِ انار توی اتوبوس برایش جا نگه داشته بود.


روزی که مُرد باران می آمد. او را در سکوت به خاک سپردند. دو مرد سیاه پوش با سر خربزه. احتمالا فامیل هایی دور. یک مرد با سر سیب. زنی با سری فلفل دلمه ای. مرد قدبلندی با سر هویج. پیرزنی با سر انار. یک انار ترک خورده.

روزنامه‌های محلی آگهی فوتش را چاپ کردند. یکی از روزنامه ها عکسی از او ضمیمه کرده بود. مردی بود معمولی. مثل همه ی مردم که سرهایشان شکل میوه های مختلف بود. او سرش یک خربزه بود. یک خربره زاده. یک خربزه زرد با راه راه های قشنگ. فقط یک تفاوت با هم خانواده هایش داشت. سرش جای اینکه روی گردنش صاف نشسته باشد، زاویه دار بود. نه افقی، مثل افقی سران. نه عمودی مثل عمودی سران. و نه حتی گرد مثل گرد سران. سری کج، با زاویه ی 45 درجه. سری شبیه هیچ کس.

=======

+ بعد خیلی وقت -نمیدونم چرا خیلی وقت- بلاگ هاتونو خوندم. کامنت با اجازه تون باشه برا یه وقت دیگه. اما یه چیزی بعد این همه سال برام خیلی غیرمنتظره به نظر اومد. آدما چقد گاهی با بلاگ هاشون فرق دارن!

+ به این متنه سخت نگیرید. حس نوشتی ویرایش نشده اس. من البته از سخت گیری به متن ها به شدت استقبال میکنم ها ! همیشه! حتی به حس نوشت های ویرایش نشده! به خاطر خودتون گفتم سخت نگیرید :)) دی:



[ دوشنبه 27 آذر 1396 ] [ 23:14 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

معتادیم به خوندن روزانه ی اخبار؟

من هرچندوقت فکر میکنم از همه کانالای خبری - الانم زیاد نیستن البته- لیو بدم. خبر خوشی که در نمیاد از این کانالا برای ما. همه اش مایه ی نقصان اعصاب. مخصوصا وقتی به این فکر میکنی که خبر برای یه فرد عادی -مثل اکثر ماها- یه چیزیه فقط در حد دوز روزانه ی مشغولیت ذهنی. حقیقت اینه بدترین و بهترین اخبار هرکدوم عمری حداکثر در حد چندهفته دارن تو زندگی ماها، اونم تازه حداکثر، وگرنه که اغلب چیزایی که میخونیم و میشنویم از اخبار حقیقتا کارکردی جز یکی دو روزی - یا یکی دو ساعتی - ناراحت کردن یا خوشحال کردن ما رو ندارن. و وقتی مشخصا تعداد خبرهای بد و ناراحت کننده بسیار بیشتر از خبرای خوبه، حالت منطقی اش اینه ادم بیخیال قضیه بشه به کل. اما خب احساس میکنم یه قسمت بزرگ از مشغولیت های روزانه ام رو از دست میدم اینطوری. اینه که فعلا بیخیال خبرها شدن رو گذاشته ام برا بعد. شاید برا وقتی که ذهنمشغولی بهتر یا ضروری تری داشته باشم برا پر کردن روزم.
نمیدونم فلسفه اش چه جوریه واقعا ، شاید واقعا فقط معتادیم به پیگیر خبر بودن، روز به روز بیشترشو میخوایم با وجودی که نه خوبه و نه خوشی برامون داره، شاید این حرص خوردن، این غصه خوردن، این شریک شدن احساسات اینطوری با یه جمع چندمیلیونی - یه جامعه - ضروریه برا ذهن و روانمون. شاید فقط یه ترس کلی از بی خبر بودن - یه غریزه ی منحرف شده به دونستن همه چیزه. یادگاری از زمانی که نیاکانمون هرچی بیشتر از اوضاع دور و برشون میدونستن بیشتر شانس زنده موندن داشتن و حالا این اون ژن های اوناس تو سر و بدن ما. شاید هم فقط از سر عادت باشه. همینقد ساده.
خلاصه که ادم وقتی از دور بهش نگاه میکنه هیچ منطقی نیس، حتی احمقانه اس که ادم یه دوز روزانه ی غصه خوری رو عامدانه و راضی به خورد خودش بده هرروز ، اما از اونطرف هم به همین راحتی نیس بیخیال همه چیز دور و بر شدن. نه فقط چون مستقیما توش زندگی میکنیم و مستقیما رو زندگی هامون موثره ، بلکه شاید بیشتر به این خاطر که نمیدونیم بدون این خبرها با زندگی هامون چه کنیم؟!


+ یاسی سلام :/ والا وسطای نوشتن اون کامنت واسه تو بودم دیدم طولانی شد گفتم کاش همینو سر و سامون میدادم، منظم تر حرفمو میگفتم میذاشتم بلاگ. بعد میدونی چی شد؟ نوشتم و نوشتم بعد گفتم نههه، کامنت مردمو نمیشه خورد که.حق مردمه. اینه که کامنتش کردم اونجا برای شما. اما خب از طرفی دیدم حالا که تا شروع نکنم به نوشتن نمیتونم بنویسم (جمله درسته) و خب نظر به اینکه دیدم این بیانات به قدری مهم و راهگشاست که واقعا حق خوانندگان فخیم این بلاگ هست که ازش مطلع بشن ، فوقع ما وقع.
+واقعا باید فکری به حال این شکل طولانی و بی سر و ته نوشتن جمله هام بکنم :/ چندوقتیه اینطوری شده. اولاش به نظرم یه ذره خوشمزگی داشت، الان نمیتونم عین بچه آدم بنویسم :/
+ حالا میدونی جمله هات عملا داغونن بعضیاش، چرا اصلاحشون نمیکنی؟ - بابا معنی که دارن دیگه. کیییی حالا انقد درگیر ظواهره. والله هیچکس :/


[ یکشنبه 28 آبان 1396 ] [ 02:20 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

وضعیت

آخه بیا بنویس دیگه مرد .
+ میام حالا
د کی میای پس حالا . همه اش همینو میگی که
+ سکوت
کشتی منو تو که. اینم آخه زندگیه تو درست کردی. مردم هم بلاگ نویس دارن ما هم ....
+ اوووووه باشه بابا گفتم که مینویسم. چیکار کنم خب. چی بگم
از من میپرسی چی بگی؟ مگه موقعی که ....
+ بااااز شروع شد
هااا بپر وسط حرفم ، نذار حرف بزنم. کاری غیر اینم بلدی مگه؟ تا میام یه چیزی بگم میگی الان نه، بعدا . میگم از فلان چیز بنویس میگی جاش نیس. میگم چرا از فلان چیز نمیگی میگی تو حسش نیستم ، بعدا ، همه اش هی پاس میدی به بعدا هزارتا موضوع فقط تو دفتر یادداشت گوشیت اینور اونور میبری هرروز ، بعد من یه روز بهت میگم بیا بنویس هی بهونه میاری . ای خدا . این چه زندگیه آخه . مگه من چه گناهی کردم
+ سکوت
سکوت
+ سکوت
کجایی؟ هستی؟ گوش میدی اصلا چی میگم؟! برا دیوار صحبت میکنم انگار
+ داشتم گوش میدادم خب خودت گفتی وسط حرفم نپر
اینطوری؟ به خدا میذارم میرم. 
+ چی گفتم مگه من؟
چی گفتی؟ چرا اینطوری رو مخ من راه میری؟ میدونی این کارا رو میکنی عصبانی میشم، باز هر بار تکرار میکنی.
+ ببخشید
بیا. با یه ببخشید هم حتما قراره دیگه ساکت شم هیچی نگم.
+ من نمیخوام تو ساکت شی عزیزم. حرف بزن.
نمیخوام.
+ ای بابا.
ای بابا و زهر مار. 
+ سکوت
اصلا داری چیکار میکنی تو اونجا؟ حواست با من هست؟
+ دارم مینویسم.
مینویسی؟!! چه عجب! واقعا چه عجب! چشمم روشن! خب خداروشکر. آخر یه چیزی پیدا کردی انگار. 
+ اهوم
چی داری مینویسی حالا؟
+ حرفای تو رو .
چییی؟ رسول به خدا اگه....
+ تموم شد.
نفرستی ها. ارسال نکنی ها...
+ میکنم.
به خدا اگه بفرستی دیگه ....


[ سه شنبه 9 آبان 1396 ] [ 21:50 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

سوسک

جمعه، روز اول، ماه پنجم

صبح با احساس ناراحتی در چشمم از خواب برخاستم. قصد داشتم برای ناهار بیرون بروم، اما وضعیت چشمم تا ظهر بدتر شده بود. چشم راستم قرمز و ملتهب بود وانگار چیزی زیر پلکم بود، اما هرچه توی آینه نگاه کردم و هرچه چشمم را مالیدم چیزی توی چشمم نبود. کارهای روزمره را انجام دادم و تا شب توی اتاقم ماندم.

شنبه، روز دوم، ماه پنجم

وضعیت چشم راستم بدتر شده است. تمام طول روز احساس کردم چیزی زیر پلکم تکان میخورد. اگر ممکن بود حاضر بودم چشم راستم را دربیاورم و پیش شیطان(سگ همسایه) بیندازم. آقای (م) ظهر پرسید مشکل چشمم چیست و چرا به وضعیت ساکن اتاق 6 رسیدگی نکرده ام. گفتم خوب است و احتمالا چیزی زیر پلکم گیر کرده و الساعه ملافه های اتاق 6 را عوض خواهم کرد.

از ساکن اتاق 6 متنفرم. از روزی که اینجاست دائما در حال این خرده فرمایش هاست. هنگام تحویل دادن ملافه های کاملا تمیزش، به من گفت که اگر بیشتر به بهداشت محیطم اهمیت بدهم مطمئنا سالم تر خواهم ماند و بعد با لبخند زشتی ادامه داد و احتمالا چیزهای کمتری هم به چشمم وارد خواهد شد. پیش از آنکه دوباره مشغول سخنرانی درباره اهمیت بهداشت و نظافت شود، او را ترک کردم. این مرد غیرقابل تحمل است.

یکشنبه، روز سوم، ماه پنجم

صبح هنگام آب دادن به گلدان ها متوجه شدم یکی از گیاهان دارای غنچه ی زیبایی شده است. اسمش را نمیدانم، اما بی صبرانه منتظر گل دادنش هستم. گلدان را بین بقیه گلدان ها (دقیقا وسط) گذاشتم.

صبح چشمم بهتر بود. حدس زدم ذره ی مزاحم از چشمم خارج شده. روز خلوتی بود و هیچکس برای گرفتن اتاق مراجعه نکرد. تمام طول روز کتاب خواندم.

دوشنبه، روز چهارم، ماه پنجم

با درد چشم شب از خواب پریدم. احساس کردم حشره کثیفی پشت پلک هایم دست و پا میزند. وحشت کرده بودم. یک نفر در زد. با یک دست روی چشم به سمت در دویدم و در را باز کردم. آقای اتاق شماره ی 6 بود. ملافه ی سفیدی روی دستش داشت. به طرف من گرفت و با لحنی پرخاشگرانه گفت از دیروز عوض نشده است. ملافه را از دستش گرفتم. زیر ملافه، دست آقای شماره ی 6، دست زشتِ یک حشره بود. سوسک. سوسک! بعد سرم را بالا بردم و به صورتش نگاه کردم. سر یک سوسک گنده از یقه ی کتش بیرون زده بود. با شاخک های دراز. با فریاد از خواب پریدم.

سه شنبه، روز پنجم، ماه پنجم

آقای اتاق 12 صبح هنگام بیرون رفتن با ناراحتی غر زد که کولر اتاقش نیاز به سرویس دارد و تمام شب از گرما خوابش نبرده. چشم هایش قرمز، اما صورت و ظاهرش مرتب بود. ظهر به آقای(م) گفتم. ناراحت شد و به بخت بد و هرچه دیگر دم دستش بود لعنت فرستاد. از بی پولی و توقع زیاد ساکنان می نالید. گفت این تابستان لعنتی تقصیر من نیست. گرم است. لعنتی. مثل جهنم گرم است. تقصیر من نیست.

سر ماه،موقع گرفتن اجاره ها همیشه خوش اخلاق بود. با من و با همه. اما امروز نه. آخر از بد و بیراه گفتن خسته شد و داخل آشپزخانه رفت و کمی بعد از آشپزخانه صدای فریادهایش می آمد.

چهارشنبه، روز ششم، ماه پنجم

خانواده ساکن اتاق 8، اتاقشان را تحویل دادند و رفتند. تمام طول روز همه جا ساکت و آرام بود. ظهر بیرون رفتم و روزنامه گرفتم. هوا به طرز وحشتناکی گرم بود و خیابان های خلوت به شهر چهره ی ترسناک و مرموزی داده بود.

موقع شام پیرمرد ساکن اتاق 2 که همیشه پایین توی غذاخوری شام میخورد گفت دلش برای سر و صدای آن دو برادر کوچولو تنگ شده است. بچه های اتاق 8 منظورش بود. گفتم بقیه آن سر و صداها را دوست نداشتند. گفت: من هم همینطور.

پنجشنبه، روز هفتم، ماه پنجم

صبح خیلی زود، آقای اتاق 12 آمد و با ناراحتی داد زد که کولرش کلا خراب شده و ادامه این وضع دیگر قابل تحمل نیست. گفت میخواهد شخصا با آقای(م) صحبت کند. گفت آقای(م) آدم فهمیم و درستکاری است و پرسید آیا فراموش کرده ام مسئله را به او بگویم؟ گفتم بله و معذرت خواهی کردم. بعد گفتم آقای(م) تا ظهر نخواهد آمد و اطمینان دادم این دفعه حتما مشکل ایشان را به آقای(م) اطلاع خواهم داد. تهدید کرد اگر ایندفعه فراموش کنم حتما مقدمات اخراج مرا پیش آقای(م) فراهم خواهد کرد.

هنگام غروب یادم آمد مشکل امروز صبح، با آقای اتاق 12 را به آقای(م) اطلاع نداده ام. سراسیمه به سمت طبقه سوم اتاق آقای(م) دویدم. روی پله ی پاگرد طبقه ی دوم پایم لیز خورد و زمین خوردم. زانوی راستم به لبه ی پله خورد و همینطور مچ دست راستم موقع افتادن آسیب دید. به آقای(م) قضیه را گفتم. یک جلیقه ی عجیب پوشیده بود که شکم گرد و بزرگش را بزرگتر نشان میداد. با خونسردی کتش را روی آن پوشید و بعد از من پرسید ظاهرش چطور است؟ ظاهرش چاق و خپل و کوتاه و نامرتب بود. اما گفتم خوب است. گفت برای شام با خانم زیبایی قرار دارد. و از من خواست موقع صرف شام حواسم به آشپزخانه باشد. بعد بی هیچ توضیحی به اتاقی دیگر رفت و پنکه ی گرد و خاک گرفته ای تحویل من داد و خواست برای اتاق 12 ببرم. گفت فردا کولر را تعمیر خواهد کرد. خوش اخلاق بود.

جمعه، روز هشتم، ماه پنجم

صبح. گلدانی که توی اتاقم گل داده بود، خشک شده. یکی دیگر از گلدان ها هم. دوتا از پنج تا. دیشب هر پنج گلدان سالم و شاداب بود. برای صرف صبحانه به آشپزخانه رفتم. جمعه ها آشپز نبود. کتری بزرگ را روی اجاق گذاشتم و در سکوت به اتاقم برگشتم. دوباره چیزی توی چشمم اذیت میکرد. از پشت در شنیدم که درب اتاقی در سمت چپ باز و بسته شد و بعد صدای قدم هایی آمد که به آهستگی توی راهرو از مقابل اتاق من گذشت. اتاق سمت چپ من انباری بود. چند ثانیه بعد، احتمالا جلوی پله ها، صدای برخورد شیئی فلزی به زمین شنیده شد و بعد شنیدم که آقای(م) شروع به فحش دادن کرد. صدای قدم ها دوباره توی راهرو برگشت و دوباره توی اتاق انباری سمت چپ گم شد. فکر کردم باید به کمک احتیاج داشته باشد. بلند شدم و به سمت انباری رفتم. در را باز کردم. غافلگیر شد. داشت گریه میکرد. سراسیمه معذرت خواستم و بیرون آمدم. با خودم حدس زدم باید چیزی در مورد زن زیبای دیشب باشد.

شنبه، روز نهم، ماه پنجم

آه چشم لعنتی. با درد چشم از خواب برخاستم. هردو چشم.

امروز آقای اتاق 6 از صبح از اتاقش بیرون نیامد و سر کار نرفت. دیروز هم برای ناهار و شام پایین نیامد. از ندیدنش خوشحال بودم، اما احساس کردم دیر یا زود برای گرفتن ملافه تازه یا آب جوش یا ایراد گرفتن از وضع تهویه اتاق ها یا نظافت راهروها خواهد آمد. تا غروب از اتاقش بیرون نیامد. آقای (م) از من خواست به بهانه تعویض ملافه ها از وضعیتش سرکشی کنم. میگفت شاید اتفاقی افتاده باشد. چند ملافه تمیز برداشتم و پشت در اتاق 6 ایستادم. از داخل اتاق صدایی نمی آمد. در زدم. دوباره سکوت. باز در زدم. صدایی مثل صدای کشیده شدن صندلی آمد و چند ثانیه بعد کسی آرام از پشت در پرسید چکار دارم. صدایش عجیب بود. گفتم ملافه تازه آورده ام. و به کنایه حرف های خودش را تکرار کردم؛ هوا گرم است. ملافه های روتختی را باید هر روز تعویض کرد. دوباره سکوت شد. گفت لازم نیست. بفرمایید و صدایش از همیشه عجیب تر بود. بعد صدای چرخیدن کلید توی قفل آمد، در را از پشت قفل کرد و کلید را کشید.

ادامه داد : حالا بروید.

از توی سوراخ کلید یک لحظه دزدانه داخل اتاقش را نگاه کردم. بعد وحشت زده و هراسان سرم را عقب کشیدم. عرق سرد روی صورتم نشست. باور کردنی نبود. مردی که توی لباس های آقای شماره 6 داشت آرام آرام از در اتاق دور میشد، یک سوسک عظیم الجثه بود.




============================================


+ آآآآره ! الان دیدم چقد طولانی شده :/ دی:




[ جمعه 31 شهریور 1396 ] [ 21:19 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

برای مریم

دیشب از ته دل خوشحال بودم. یک خوشحالی کاملا مخصوص. دیدنت توی اون لباس زیبای عروس، برای من نه فقط شرکت توی یک جشن معمولی، که یک اتفاق قشنگ چندین ساله بود. از اولین روزهای آشنایی مجازی، چیزی حدود شیش سال پیش، تا همین امروز ، همه ی این دوره ی دوستی از نظرم گذشت. انقدر که اگه همونجا میشد، احتمالا ساعتها میتونستم در موردش بنویسم. از اتفاقی آشنا شدن، دوستی ها، پیدا کردن دوستای تازه، شب نشینی های بلاگی، خاطره سازی ها، همراهی های مجازی، قرار وبلاگی نمایشگاه کتاب، دورهمی ها، و همه چیز همینقدر ساده و داستان وار، تا روزی که رو به روت توی مجلس صمیمی عقدت نشسته ام و هنوز حضور خودم رو اونجا، به سختی باور میکنم.

من هیچوقت فکر نکردم که دنیای مجازی جای عجیبی باشه، هیچوقت فکر نکردم که دنیای مجازی چیزی جدای از زندگی واقعی ماست، اما با این وجود هم همیشه و هنوز، هروقت تاثیر این چندسال زندگی مجازیم رو روی زندگی واقعی میبینم، از ته دل ذوق میکنم. وقتی تو و فاطمه رو انقدر شاد و خوشحال توی بغل هم دیدم - و هربار که میبینم - از اینکه چطور دوتا دوست هم لینکی بلاگ من باهم دوست میشن - همینقدر ساده - و این دوستی انقدر و تا این جاهای خوب، ادامه پیدا میکنه، از اینکه روزی جزئی از این مسیر بوده ام، با تمام وجود خوشحال میشم.

کاش بلد بودم بیشتر از اینها بنویسم، بهتر از اینها بنویسم، چرا که حق این دوستی خیلی بیشتر از اینهاست، اما خب... باز میدونم که همه ی این دوستی ها ، بیشتر از اینکه بر اساس نوشته ها و حرف ها باشه، همیشه بر اساس حس های ما بوده.

برات همیشه آرزوی خوشحالی کرده ام و همیشه خواهم کرد. هر روز زندگیت پر از خوشی و خوشبختی، مریم! :)



[ دوشنبه 27 شهریور 1396 ] [ 11:11 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

صدا کن مرا. صدای تو...

هیسسس... خوب گوش کن ..... هییسسس . آروووم... میشنوی؟! این صدای حنجره های پاره از فریاده... باید خیلی خوب گوش بدی... چند لحظه ندو . چند لحظه وایستا. چند لحظه هیچی نگو.... هیچی نشنو ... چشماتو ببند ... به هیچی فکر نکن ... حالا تصور کن... سری رو که رو به آسمونه ... دهنی رو که تا سر حد پاره شدن به حال فریاده ... و تو هیچی نمیبینی. هیچی نمیشنوی. فقط اون صورت . و اون دهن واکشیده . و سکوتی که همه جا رو گرفته . انگار .... داره.... سکوت رو فریاد میزنه.

تو هوا گرد سکوت میپاشه.

میدوه. میبینیش. میدوه . دست میندازی که از پشت شونه شو بگیری... نمیتونی. میدوه . دنبالش میدوی. دوباره دست میندازی. دوباره هوا به چنگت میاد . اسمشو صدا میزنی . صدای نفس هات . میدوی. اسمشو بلند ... قطعه قطعه ... میون نفس هات... صدا میزنی . داد میزنی. و تازه میفهمی...که هیچ صدایی ازت در نمیاد. داد میزنی. گلوت شروع میکنه به سوزش. ازت دور میشه. بهش نمیرسی. قدم هات کند میشن. آروم آروم. دیگه فقط رد پاهاشو جلوت میبینی. نفست میبره. وایمیستی. نفس نفس میزنی. خم میشی. دست هاتو میذاری رو زانوهات. بهشون تکیه میدی. صدای نفس هات. صدای موج ها . آروم و بی توقف. سرت رو بالا میاری . نفس میگیری و رو به آسمون اسمشو داد میزنی ... با همه ی نفست. با تموم سلول هات. با همه ی وجودت ... و هیچ صدایی نمیاد. داری سکوت رو فریاد میزنی.

صدای موج ها میاد.

زانوهات شل میشن. دست هات. میخوای وایستی. نمیشه. دست هاتو میاری جلو. تکون نمیخورن. مثل دوتا زنجیر، آویخته به شونه هات. با صورت میخوری زمین. روی ماسه ها. افتاده به پهلو. رو به دریا. و غروب. و خورشید، آروم آروم... گرم و... قرمزرنگ و.... زیبا... گونه هاتو نوازش میکنه... قطره ی اشکی از گوشه ی چشمت سر میخوره. چشم هاتو میبندی. صدای موج ها. قرمزی غروب پشت پلک های بسته ات. دستی که روی گونه ات میشینه. به گرمای خورشید. طلوع یک خورشید، توی قفسه ی سینه ات. و گرمایی که میپیچه توی رگ هات. دست ها. پاها. سرت. و پشت پلک ها. چشم هاتو به آرومی باز میکنی. و خیره میشی به چشم هاش... و حرکات ظریف لب هاش... و صدای آرومش... و صدای موج ها... و صدای پرنده های مهاجر... و همه ی صداهای خوب دنیا... که داره باهاش اسمت رو صدا میزنه .



[ یکشنبه 12 شهریور 1396 ] [ 23:00 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 17 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]