کوئیپر

برای مریم

دیشب از ته دل خوشحال بودم. یک خوشحالی کاملا مخصوص. دیدنت توی اون لباس زیبای عروس، برای من نه فقط شرکت توی یک جشن معمولی، که یک اتفاق قشنگ چندین ساله بود. از اولین روزهای آشنایی مجازی، چیزی حدود شیش سال پیش، تا همین امروز ، همه ی این دوره ی دوستی از نظرم گذشت. انقدر که اگه همونجا میشد، احتمالا ساعتها میتونستم در موردش بنویسم. از اتفاقی آشنا شدن، دوستی ها، پیدا کردن دوستای تازه، شب نشینی های بلاگی، خاطره سازی ها، همراهی های مجازی، قرار وبلاگی نمایشگاه کتاب، دورهمی ها، و همه چیز همینقدر ساده و داستان وار، تا روزی که رو به روت توی مجلس صمیمی عقدت نشسته ام و هنوز حضور خودم رو اونجا، به سختی باور میکنم.

من هیچوقت فکر نکردم که دنیای مجازی جای عجیبی باشه، هیچوقت فکر نکردم که دنیای مجازی چیزی جدای از زندگی واقعی ماست، اما با این وجود هم همیشه و هنوز، هروقت تاثیر این چندسال زندگی مجازیم رو روی زندگی واقعی میبینم، از ته دل ذوق میکنم. وقتی تو و فاطمه رو انقدر شاد و خوشحال توی بغل هم دیدم - و هربار که میبینم - از اینکه چطور دوتا دوست هم لینکی بلاگ من باهم دوست میشن - همینقدر ساده - و این دوستی انقدر و تا این جاهای خوب، ادامه پیدا میکنه، از اینکه روزی جزئی از این مسیر بوده ام، با تمام وجود خوشحال میشم.

کاش بلد بودم بیشتر از اینها بنویسم، بهتر از اینها بنویسم، چرا که حق این دوستی ها خیلی بیشتر از اینهاست، اما خب... باز میدونم که همه ی این دوستی ، بیشتر از اینکه بر اساس نوشته ها و حرف ها باشه، همیشه بر اساس حس های ما بوده.

برات همیشه آرزوی خوشحالی کرده ام و همیشه خواهم کرد. هر روز زندگیت پر از خوشی و خوشبختی، مریم! :)



[ دوشنبه 27 شهریور 1396 ] [ 11:11 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

صدا کن مرا. صدای تو...

هیسسس... خوب گوش کن ..... هییسسس . آروووم... میشنوی؟! این صدای حنجره های پاره از فریاده... باید خیلی خوب گوش بدی... چند لحظه ندو . چند لحظه وایستا. چند لحظه هیچی نگو.... هیچی نشنو ... چشماتو ببند ... به هیچی فکر نکن ... حالا تصور کن... سری رو که رو به آسمونه ... دهنی رو که تا سر حد پاره شدن به حال فریاده ... و تو هیچی نمیبینی. هیچی نمیشنوی. فقط اون صورت . و اون دهن واکشیده . و سکوتی که همه جا رو گرفته . انگار .... داره.... سکوت رو فریاد میزنه.

تو هوا گرد سکوت میپاشه.

میدوه. میبینیش. میدوه . دست میندازی که از پشت شونه شو بگیری... نمیتونی. میدوه . دنبالش میدوی. دوباره دست میندازی. دوباره هوا به چنگت میاد . اسمشو صدا میزنی . صدای نفس هات . میدوی. اسمشو بلند ... قطعه قطعه ... میون نفس هات... صدا میزنی . داد میزنی. و تازه میفهمی...که هیچ صدایی ازت در نمیاد. داد میزنی. گلوت شروع میکنه به سوزش. ازت دور میشه. بهش نمیرسی. قدم هات کند میشن. آروم آروم. دیگه فقط رد پاهاشو جلوت میبینی. نفست میبره. وایمیستی. نفس نفس میزنی. خم میشی. دست هاتو میذاری رو زانوهات. بهشون تکیه میدی. صدای نفس هات. صدای موج ها . آروم و بی توقف. سرت رو بالا میاری . نفس میگیری و رو به آسمون اسمشو داد میزنی ... با همه ی نفست. با تموم سلول هات. با همه ی وجودت ... و هیچ صدایی نمیاد. داری سکوت رو فریاد میزنی.

صدای موج ها میاد.

زانوهات شل میشن. دست هات. میخوای وایستی. نمیشه. دست هاتو میاری جلو. تکون نمیخورن. مثل دوتا زنجیر، آویخته به شونه هات. با صورت میخوری زمین. روی ماسه ها. افتاده به پهلو. رو به دریا. و غروب. و خورشید، آروم آروم... گرم و... قرمزرنگ و.... زیبا... گونه هاتو نوازش میکنه... قطره ی اشکی از گوشه ی چشمت سر میخوره. چشم هاتو میبندی. صدای موج ها. قرمزی غروب پشت پلک های بسته ات. دستی که روی گونه هات میشینه. به گرمای خورشید. طلوع یک خورشید، توی قفسه ی سینه ات. و گرمایی که میپیچه توی رگ هات. دست ها. پاها. سرت. و پشت پلک ها. چشم هاتو به آرومی باز میکنی. و خیره میشی به چشم هاش... و حرکات ظریف لب هاش... و صدای آرومش... و صدای موج ها... و صدای پرنده های مهاجر... و همه ی صداهای خوب دنیا... که داره باهاش اسمت رو صدا میزنه .



[ یکشنبه 12 شهریور 1396 ] [ 23:00 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

گمشده.

....

+ پس چی میخوای؟

- {با بغض} فقط اجازه بدی از اینجا برم.

+ کجا میخوای بری؟

- پیش X (کاراکتر بد داستان)

+ چرا؟!

- {با گریه} : چون تنها کسیه که منو میخواد!

....



+ دیالوگ نوشت



----------


+ با چاقو یه کم پنیر برداشتم گذاشتم رو نون. دیدم انگار کنار پنیره قهوه ایه. ثانیه ی اول فکر کردم پنیر خراب شده، بعد یادم اومد که از همون چاقو قبلا برای هم زدن قهوه استفاده کرده بودم. خنده ام گرفت و بلند بلند خندیدم. احساس کردم دنیا باید همچین جایی میبود. راحت و آزاد و بی دغدغه. جایی که بشه با یک چاقو قهوه هم زد و بعد با همون چاقو پنیر برداشت و احتمالا شام هم باهاش پیاز خرد کرد، بدون اینکه لازم باشه به کسی بابت نشستن اون چاقو جواب پس داد. و احساس سرخوشی کردم!



If some one wishes expert view on the topic of blogging and site-building afterward i recommend him/her to pay a quick visit this website, Keepup the nice job.

+ بله، متن خارجکی بالا کامنتی (تنها یکی از صدها کامنتی ) است که هواداران و خوانندگان محترم خارجکی این بلاگ در مورد این بلاگ برای ما ارسال کردن. خود این کامنت از اینجا قابل مشاهده است . دیگه در مورد بین المللی بودن بلاگ توضیح ندم.


[ پنجشنبه 2 شهریور 1396 ] [ 10:02 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

PinkFloyd - Comfortably Numb

چقدر چقدر چقدر! حس خوب و دلچسبیه، یه کالکشن آهنگ های مورد علاقه ات رو پلی کنی، و بشینی از پشت گوشی به صحبت و بگو بخند با دوستات. به وبگردی. همینقد ساده و آسوده و دست یافتنی!

احتمالا از لذت های ناب قرن بیست و یکمی! :)))

.........

+ اهم اهم. به نظرم اومد با این دو پست اخیر ممکنه طاعنان مجال وقیعت یابند که آقا چرا هی میگی قرن بیست و یک؟ چرا انقد غربی؟ چرا مثلا قرن 14 ه.ش یا ه.ق نه؟! و با لبخند ظفرمندانه ی یه وری بنگرند ما رو. در پاسخ عرض کنم که به دو دلیل. اول اینکه همونطور که بسیاری از دوستان من خبر دارند، بنده یک انسان از بیخ و بن غرب زده ام. اینم که دیگه کاریه که شده. دوما هم اینکه از اونجایی که این بلاگ یک وبلاگ جهانیه و ما طبق آمار موثق (سازمان بین المللی آمار موثق - 2017) روزانه هزاران و بلکه خیلی بازدید کننده از اقصی نقاط جهان داریم. خب همین موضوع میطلبه به زبان جهانی تری سخن بگوییم اینجا. دلیل سوم هم اینکه خیلی از موضوع پرت شدیم آقا، برگردیم به همون موضوع اصلی امشبمون که همانا درود بر پینک فلوید و موسیقی پروگرسیو و هرچی هست! ❤

+ در راستای اون قضیه که گفتم از کشورهای خارجی هم بازدیدکننده داریم اینجا ، آخرین کامنت این پست رو چک کنید. مال همین چند روز پیشه. دی:



+ طاقت بیار مرد! فردا زیر کولر میخوابی :/ :(



[ دوشنبه 9 مرداد 1396 ] [ 22:09 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

Archive - Controlling Crowds

دغدغه های از روی شکم سیری قرن بیست و یکمی. واقعا که کلام شما رو باید طلا گرفت اوستا قربان. که «آدمیزاد همیشه چیزی برای غصه خوردن پیدا میکنه». آب و نونت رو خوردی، رو مبل راحت دراز کشیدی، آهنگ مورد علاقه ات رو گوش میدی، آخر هم شاکی! از چی؟ ... پاک شد...

گاهی دغدغه ها - اگه اسم هر ناراحتی لحظه ای رو بشه دغدغه گذاشت حالا - که نمیشه - تا وقتی توی سرمون اند، توی لحظه، همچین به چشم آدم میان که اوووه! حالا انگار چی شده. بعد میای بنویسیش، مینویسی ، پاک میکنی، مینویسی، میبینی نه واقعا انگار همینه! :/ میگی همین؟! :/ انصافا همینقد بیمزه و الکی؟! برو بابا.

خلاصه که عزیزان من، ماها قرن بیست و یکمی ها، انصافا، انصافا خیلی وقتها به طرز مهوعی ( چرا حالا مهوع رو به کار بردم آخه؟ :/ نمیدونم احساس کردم تلفظ مهوع خودش حال به هم زن تر از مثلا معادلش «حال به هم زنه» ) به طرز مهوعی زیادی - واقعا زیادی! قشنگ بی مورد! قشنگ اصلا همون مهوع - ناراحتی ها و خواسته های برآورده نشده ی لحظه ای مون رو بزرگ و مهم! و با ارزش در نظر میگیریم. به نظر من که به راحتی میشه اسم نصف دغدغه های روزانه زندگی عادی بشر امروزی رو دغدغه های شکم سیری گذاشت. :/ وگرنه دغدغه واقعی چیه؟ دغدغه این پشه هه که الان چندمین باره بالای سر من میچرخه و چندمین باره که شانس میاره و از لای پنجه های من که تو هوا بهش حمله میکنن فرار میکنه. دغدغه ی واقعی دغدغه ی این پشه اس که حتی نمیفهمه چرا بهش حمله میشه و بودن یا نبودن زندگیش داستان چند سانتی متر اینطرف یا اون طرف پریدن، یا چند ثانیه دیرتر یا زودتره.

بازم البته اگه دوباره بیاد حتما میکشمش ایشونو. و احساس خوبی هم ندارم از این که باید بکشمش، اما با همه این فلسفه بافی ها هم ، باز تحمل یک شب نخوابیدن - بدخوابیدن - از نیش پشه رو ندارم.

خیلی - خیلی - از این ‌شاخه به اون شاخه پریدم. الان تو ذهنم اومد شبیه میمون کوچولوی زیبایی - این صفت ها رو بهش نسبت دادم چون در مورد خودم داشتم مثال رو به کار میبردم دیدم چه مثالیه آخه میمون؟! :/ - میمون کوچولوی زیبایی که در جستجوی پیدا کردن چیزی برای خوردن -در اینجا چیزی برای نوشتن- از این شاخه به شاخه ی دیگه ای میپره، بلکه اونجا چیز به درد بخوری باشه، که نیست و همین ته مونده های فکرهای روزانه و غیر روزانه است فقط انگار.

تا یادم نرفته اینم به خودم یادآوری کنم که این پست رو کاش هرگز هیچ استاد زبان فارسی ای نخونه جایی. به قدری که توش غلط ها و اشتباهات نگارشی به کار بردم. از حشو و استفاده زیییییاد و بی مورد و بد مورد این جملات توی خط فاصله - این جملات اینطوری - (اسمش چی بود یادم رفت؟) بگیر تا جملات الکی طولانی و به کار بردن صفات و ترکیبات وصفی و اضافی به طرز فوق‌العاده ناگیرا و نامفهوم و کلا تصدیق میکنم که نمیدونم چرا انقد اینطوری شد این متن، اما خب هیچ سعی هم نکردم برای درست تر نوشتن خلاصه. احتمالا باید از اثرات جانبی همون از شاخه به شاخه پریدن باشه.

جدا از همه اینها، عنوان بالای این پست، آهنگی از گروه Archive از آلبوم سال 2009 - که من به طرز بیهوده ای روی تلفظ صحیحش «آرکایو» هم حساسم. دی: این هم احتمالا چون خودم اوایل آرشیو میخوندمش. خلاصه که حسم حس این آهنگ بود فی الحال. و همه اینها که نوشتم، از این بود. دیگه اینطوری.


ها از این کلمه ی «شکم سیری» هم بدم میاد. نمیدونم چرا. اما خب معادل بهتری هم به ذهنم نیومد جایگزین کنم. بعدم که گفتم بابا راحت باش. پاهاتو دراز کن. آهاااا. والا.


یه کمی بعدانوشت : خخخخخ. تازه جمله اول بند بالا رو خوندم. «بنده از این کلمه برند هم خیلی بدم میاد» . =)))) هعی خدا بگم چیکارت کنه آقا که حتی اینجا هم دست از سر ما برنمیداری. =))

+چنددقیقه بعدتر نوشت : اها راستی اسم اون جمله ای که تو خط فاصله میذاریم - اینطوری - رو یادم اومد. جمله معترضه. نگم دیگه کجا رفتم یادم اومد :/



[ شنبه 7 مرداد 1396 ] [ 00:29 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

قاصد روزای ابری کوشی؟

......... اینجا هم یه چیزایی نوشته بودم که از بس به ادامه پست بی ربط بود، پاک شد. لازم به گفتن اینم نبود حالا. اما دیدم یهو جمله بعدی از « راستی حرف محسن....» شروع میشه دیگه دیدم چه وضعیه آخه؟

راستی حرف محسن هم درسته به نظرم. البته حرف خودش که نبود، نقل کرد، اما تهش این بود که اینطوری نیس که نویسنده های بزرگ بشینن یه گوشه تا بهشون الهامی بشه برای نوشتن. مینویسن، مینویسن، مینویسن و به سختی تلاش میکنن تا چیزی داشته باشن برای نوشتن!

اما خب مارو چه به نویسندگان بزرگ! ما بلاگ نویسان کوچک همینطوری منتظر میشینیم یه گوشه، تا چیزی پیدا بشه برای نوشتن. اینا رو که به محسن نگفتم البته. همین مونده به فامیل بگیم ما بلاگی داریم و جایی خلوتی و گاهی اونجا چیزهایی ذکر میکنیم. یا خدا. حتی تصورش هم وحشتناکه! :/

+ اگر فرض رو بر این بگیریم که معمولا آشفتگی فکری بیشتر از هر چیزی منو تحریک میکنه به نوشتن، آیا درست است که اینطور برداشت کنیم که پس یعنی الان ذهنم آزادتر از خیلی اوقات دیگه اس؟

زززززینگ.

بله شرکت کننده شماره یک، بفرمایید.

بله. انگار که!+

اهوم. اما چرا آخه؟! :/



++ اه! بیا اصلا پاک کنیم این پستو. :/

+ انقد ایده آلیست الکی نباش بچه :/




=======

+ بعدانوشت : مثل اینکه تولستوی، نویسنده بزرگ روسی، روزی، جایی، گفته که « بدترین و خطرناک ترین کلمات اینست : همه این جورند! » پایین صفحه سالنامه روی میزم میگه اینو. صفحه ی سه شنبه، سیزده بهمن 94.

غرض خاصی هم نداشتم از گفتن این موضوع حالا! :/ :دی

اما ضمن موافقت با کلیات صحبت دوست خوبم لئو تولستوی، اضافه کنم از نظر من خطرناک ترین کلمات اینست « بکشیدشون - یا مثلا تیربارانشون کنید» یا از این دست کلمات. خلاصه که اینطوری.



[ چهارشنبه 28 تیر 1396 ] [ 11:40 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

روزهای جالبی نبود

یکهویی خیلی اتفاقات بد افتاد. غصه ی رفتن آتنا. غصه برای همه ی دردهای خاموش کشور. قربانیان تجاوز. سوال های بی جواب. نوشتم و پاک کردم. اما چی بگه آدم وقتی دردی انقدر سنگین و غیرقابل هضمه؟

غصه ی درگذشت مریم میرزاخانی. جزء اندک ستاره های درخشان این دوره ی تاریک و کم ستاره ی آسمون علمی این ملت.


از همه چیز بگذریم. اما یک چیز رو نباید بهش بی توجه باشیم. آزارهای جنسی توی این جامعه، در سایه بی فرهنگی و نبود آموزش و نقص قوانین اند که همچنان فرصت جولان دادن دارن. غصه ناکه که زورمون فعلا به اصلاح قوانین نمیرسه. اما تو بخش فرهنگ و آموزش، همه ی ما میتونیم مفید باشیم. به فکر "آموزش مراقبت از بدن" به کودکان نزدیکتون باشید. این دردهای خاموش گاهی به زندگی ما خیلی نزدیک تر از اون هستند که تصور میکنیم. مخصوصا وقتی متوجه میشیم طبق آمار، اکثر آزارهای جنسی نسبت به کودکان توسط نزدیکان و آشناهای فرد اتفاق میفته. مراقب خودتون و مراقب کوچکترهای دور و برتون باشید. این درد، دردیه که به دست خود ما و با یادگیری و آموزش خود ما درمان خواهد شد.

همه چیز این موضوع انقدر سخت هست که دلم میخواد دوباره پاک کنم همه این متنو و از کنارش بگذرم برم. همونطور که این چند وقت هی از کنار خبرها و داستان های مختلف در مورد این موضوع گذشتم. اما من باید بگذارم چیزی از این درد بمونه اینجا. اگرچه سخت و آزاردهنده و نخوندنی باشه. برای خودم.




[ یکشنبه 25 تیر 1396 ] [ 11:11 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

و چشم هاش،سرد و بی روح بود. مثل دو پاره آجر .

یک روز، وقتی داشتم پرواز میکردم، از دور توی آسمون یه سیاهی دیدم. یه دیوار. توی آسمون. توی ارتفاع هزار هزارتایی. خیلی بلند. تعجب کردم. خیلی. نزدیک تر شدم. یک نفر داشت روی دیوار آجر میچید. میبردش بالا . گفتم سلام. گفت سلام. پرسیدم چرا داری دیوار میسازی؟! گفت: اونا اینطوری دوست دارن. گفتم چرا؟ جواب نداد. احساس کردم چون دیوار خوبه. چیزی برای تکیه کردن. بعد مرد رفت. کمی دورتر رو به دیوار ایستاد. آروم بود. باهاش وایستادم. چشم هاشو بست. و بعد یکهو رها شد روی زمین. افتاد. رو به رو، دیوار ترک خورد. گرد و خاک بلند شد. یک ثانیه بود. و بعد فروریخت. کاملا. و همه چیز از بین رفت. گرد و خاک. پاره های آجر. لاشه های دیوار.

برگشتم. رو به مرد. نگران. پرسیدم: چیکار کردی؟!! گفت: من اینطوری دوست داشتم.






------------


بی ربط نوشت : باور نمیکنید، اگه بگم سر شام به مدت پونزده دقیقه از سر اجبار قسمتی از یک سریال ایرانی تلویزیون رو دیدم و از همون موقع، تا الان ساعت یک شب، بی هیچ دلیلی افسرده و کم خلق و ناراحتم. به این حد تاثیر میذاره رو روح و روانم. دقیقا هم نمیدونم واقعا چرا.



[ پنجشنبه 15 تیر 1396 ] [ 00:30 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

پست صوتی !

و خب بله ! ساکت و منظم بشینید تا بگم :/ دی:

فقط نکته ی اول! مبحث امروز در مورد فضا و آدم فضایی ها و اینهاست! اگه به دردتون نمیخوره نمیدونم دیگه والا ! دی: نکته ی دوم! هیچی . خیلی سخت نگیرید. منم خیلی سخت نگرفتم! :/ دی: 




+ حق و حقوق معنوی این پست میرسه به صخره و البته بقیه دوستانی که این ایده پست صوتی رو دادن. حق و حقوق مالی هم اگه داشت که میرسه به خودم . دی:



+ دوست عزیزی کامنت خصوصی گذاشتن بدون اسم و آدرس. اما خب ...میهن بلاگ با بیان فرق داره از لحاظ دنبال کردن و غیره. درهرحال. :)


[ پنجشنبه 25 خرداد 1396 ] [ 01:29 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

و Duodecima ! دوازدهمی!

و این هم دوازدهمین قهرمانی رئال تو لیگ قهرمانان اروپا ! دست نیافتنی بودیم، دست نیافتنی تر شدیم =)))
از همین تریبون خسته نباشید ویژه عرض میکنم اول از همه خدمت آقا زیدان ،بزرگ و سرمربی تیم ، سپس اقای کریستیانو رونالدو فوق ستاره تیم، بعد جناب سرخیو راموس کاپیتان عزیز تیم و به همین ترتیب همه بازیکنان و عزیزانی که این شادی ها رو و این فصل فوق العاده رو برای ما رقم زدند که انشالله خداوند خودش براشون شادی ها رقم بزنه به حق حضرت آقا سید ایکر مقدس ( علیه آلاف تحیه والسلام)

+ خلاصه که انقد چسبید که بیا! علنا رفتم رو منبر ! دی:
+ دیگه یادش بخیر باشه دسیما و قهرمانی دهم. اون که دیگه حد نهایت خوشی بود! =)))))

پی نوشت : آقای راموس اگه احیانا اینجا رو میخونی یه سر بیا پی وی .


[ یکشنبه 14 خرداد 1396 ] [ 03:04 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 16 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]