کوئیپر

معتادیم به خوندن روزانه ی اخبار؟

من هرچندوقت فکر میکنم از همه کانالای خبری - الانم زیاد نیستن البته- لیو بدم. خبر خوشی که در نمیاد از این کانالا برای ما. همه اش مایه ی نقصان اعصاب. مخصوصا وقتی به این فکر میکنی که خبر برای یه فرد عادی -مثل اکثر ماها- یه چیزیه فقط در حد دوز روزانه ی مشغولیت ذهنی. حقیقت اینه بدترین و بهترین اخبار هرکدوم عمری حداکثر در حد چندهفته دارن تو زندگی ماها، اونم تازه حداکثر، وگرنه که اغلب چیزایی که میخونیم و میشنویم از اخبار حقیقتا کارکردی جز یکی دو روزی - یا یکی دو ساعتی - ناراحت کردن یا خوشحال کردن ما رو ندارن. و وقتی مشخصا تعداد خبرهای بد و ناراحت کننده بسیار بیشتر از خبرای خوبه، حالت منطقی اش اینه ادم بیخیال قضیه بشه به کل. اما خب احساس میکنم یه قسمت بزرگ از مشغولیت های روزانه ام رو از دست میدم اینطوری. اینه که فعلا بیخیال خبرها شدن رو گذاشته ام برا بعد. شاید برا وقتی که ذهنمشغولی بهتر یا ضروری تری داشته باشم برا پر کردن روزم.
نمیدونم فلسفه اش چه جوریه واقعا ، شاید واقعا فقط معتادیم به پیگیر خبر بودن، روز به روز بیشترشو میخوایم با وجودی که نه خوبه و نه خوشی برامون داره، شاید این حرص خوردن، این غصه خوردن، این شریک شدن احساسات اینطوری با یه جمع چندمیلیونی - یه جامعه - ضروریه برا ذهن و روانمون. شاید فقط یه ترس کلی از بی خبر بودن - یه غریزه ی منحرف شده به دونستن همه چیزه. یادگاری از زمانی که نیاکانمون هرچی بیشتر از اوضاع دور و برشون میدونستن بیشتر شانس زنده موندن داشتن و حالا این اون ژن های اوناس تو سر و بدن ما. شاید هم فقط از سر عادت باشه. همینقد ساده.
خلاصه که ادم وقتی از دور بهش نگاه میکنه هیچ منطقی نیس، حتی احمقانه اس که ادم یه دوز روزانه ی غصه خوری رو عامدانه و راضی به خورد خودش بده هرروز ، اما از اونطرف هم به همین راحتی نیس بیخیال همه چیز دور و بر شدن. نه فقط چون مستقیما توش زندگی میکنیم و مستقیما رو زندگی هامون موثره ، بلکه شاید بیشتر به این خاطر که نمیدونیم بدون این خبرها با زندگی هامون چه کنیم؟!


+ یاسی سلام :/ والا وسطای نوشتن اون کامنت واسه تو بودم دیدم طولانی شد گفتم کاش همینو سر و سامون میدادم، منظم تر حرفمو میگفتم میذاشتم بلاگ. بعد میدونی چی شد؟ نوشتم و نوشتم بعد گفتم نههه، کامنت مردمو نمیشه خورد که.حق مردمه. اینه که کامنتش کردم اونجا برای شما. اما خب از طرفی دیدم حالا که تا شروع نکنم به نوشتن نمیتونم بنویسم (جمله درسته) و خب نظر به اینکه دیدم این بیانات به قدری مهم و راهگشاست که واقعا حق خوانندگان فخیم این بلاگ هست که ازش مطلع بشن ، فوقع ما وقع.
+واقعا باید فکری به حال این شکل طولانی و بی سر و ته نوشتن جمله هام بکنم :/ چندوقتیه اینطوری شده. اولاش به نظرم یه ذره خوشمزگی داشت، الان نمیتونم عین بچه آدم بنویسم :/
+ حالا میدونی جمله هات عملا داغونن بعضیاش، چرا اصلاحشون نمیکنی؟ - بابا معنی که دارن دیگه. کیییی حالا انقد درگیر ظواهره. والله هیچکس :/


[ یکشنبه 28 آبان 1396 ] [ 02:20 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

وضعیت

آخه بیا بنویس دیگه مرد .
+ میام حالا
د کی میای پس حالا . همه اش همینو میگی که
+ سکوت
کشتی منو تو که. اینم آخه زندگیه تو درست کردی. مردم هم بلاگ نویس دارن ما هم ....
+ اوووووه باشه بابا گفتم که مینویسم. چیکار کنم خب. چی بگم
از من میپرسی چی بگی؟ مگه موقعی که ....
+ بااااز شروع شد
هااا بپر وسط حرفم ، نذار حرف بزنم. کاری غیر اینم بلدی مگه؟ تا میام یه چیزی بگم میگی الان نه، بعدا . میگم از فلان چیز بنویس میگی جاش نیس. میگم چرا از فلان چیز نمیگی میگی تو حسش نیستم ، بعدا ، همه اش هی پاس میدی به بعدا هزارتا موضوع فقط تو دفتر یادداشت گوشیت اینور اونور میبری هرروز ، بعد من یه روز بهت میگم بیا بنویس هی بهونه میاری . ای خدا . این چه زندگیه آخه . مگه من چه گناهی کردم
+ سکوت
سکوت
+ سکوت
کجایی؟ هستی؟ گوش میدی اصلا چی میگم؟! برا دیوار صحبت میکنم انگار
+ داشتم گوش میدادم خب خودت گفتی وسط حرفم نپر
اینطوری؟ به خدا میذارم میرم. 
+ چی گفتم مگه من؟
چی گفتی؟ چرا اینطوری رو مخ من راه میری؟ میدونی این کارا رو میکنی عصبانی میشم، باز هر بار تکرار میکنی.
+ ببخشید
بیا. با یه ببخشید هم حتما قراره دیگه ساکت شم هیچی نگم.
+ من نمیخوام تو ساکت شی عزیزم. حرف بزن.
نمیخوام.
+ ای بابا.
ای بابا و زهر مار. 
+ سکوت
اصلا داری چیکار میکنی تو اونجا؟ حواست با من هست؟
+ دارم مینویسم.
مینویسی؟!! چه عجب! واقعا چه عجب! چشمم روشن! خب خداروشکر. آخر یه چیزی پیدا کردی انگار. 
+ اهوم
چی داری مینویسی حالا؟
+ حرفای تو رو .
چییی؟ رسول به خدا اگه....
+ تموم شد.
نفرستی ها. ارسال نکنی ها...
+ میکنم.
به خدا اگه بفرستی دیگه ....


[ سه شنبه 9 آبان 1396 ] [ 21:50 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

سوسک

جمعه، روز اول، ماه پنجم

صبح با احساس ناراحتی در چشمم از خواب برخاستم. قصد داشتم برای ناهار بیرون بروم، اما وضعیت چشمم تا ظهر بدتر شده بود. چشم راستم قرمز و ملتهب بود وانگار چیزی زیر پلکم بود، اما هرچه توی آینه نگاه کردم و هرچه چشمم را مالیدم چیزی توی چشمم نبود. کارهای روزمره را انجام دادم و تا شب توی اتاقم ماندم.

شنبه، روز دوم، ماه پنجم

وضعیت چشم راستم بدتر شده است. تمام طول روز احساس کردم چیزی زیر پلکم تکان میخورد. اگر ممکن بود حاضر بودم چشم راستم را دربیاورم و پیش شیطان(سگ همسایه) بیندازم. آقای (م) ظهر پرسید مشکل چشمم چیست و چرا به وضعیت ساکن اتاق 6 رسیدگی نکرده ام. گفتم خوب است و احتمالا چیزی زیر پلکم گیر کرده و الساعه ملافه های اتاق 6 را عوض خواهم کرد.

از ساکن اتاق 6 متنفرم. از روزی که اینجاست دائما در حال این خرده فرمایش هاست. هنگام تحویل دادن ملافه های کاملا تمیزش، به من گفت که اگر بیشتر به بهداشت محیطم اهمیت بدهم مطمئنا سالم تر خواهم ماند و بعد با لبخند زشتی ادامه داد و احتمالا چیزهای کمتری هم به چشمم وارد خواهد شد. پیش از آنکه دوباره مشغول سخنرانی درباره اهمیت بهداشت و نظافت شود، او را ترک کردم. این مرد غیرقابل تحمل است.

یکشنبه، روز سوم، ماه پنجم

صبح هنگام آب دادن به گلدان ها متوجه شدم یکی از گیاهان دارای غنچه ی زیبایی شده است. اسمش را نمیدانم، اما بی صبرانه منتظر گل دادنش هستم. گلدان را بین بقیه گلدان ها (دقیقا وسط) گذاشتم.

صبح چشمم بهتر بود. حدس زدم ذره ی مزاحم از چشمم خارج شده. روز خلوتی بود و هیچکس برای گرفتن اتاق مراجعه نکرد. تمام طول روز کتاب خواندم.

دوشنبه، روز چهارم، ماه پنجم

با درد چشم شب از خواب پریدم. احساس کردم حشره کثیفی پشت پلک هایم دست و پا میزند. وحشت کرده بودم. یک نفر در زد. با یک دست روی چشم به سمت در دویدم و در را باز کردم. آقای اتاق شماره ی 6 بود. ملافه ی سفیدی روی دستش داشت. به طرف من گرفت و با لحنی پرخاشگرانه گفت از دیروز عوض نشده است. ملافه را از دستش گرفتم. زیر ملافه، دست آقای شماره ی 6، دست زشتِ یک حشره بود. سوسک. سوسک! بعد سرم را بالا بردم و به صورتش نگاه کردم. سر یک سوسک گنده از یقه ی کتش بیرون زده بود. با شاخک های دراز. با فریاد از خواب پریدم.

سه شنبه، روز پنجم، ماه پنجم

آقای اتاق 12 صبح هنگام بیرون رفتن با ناراحتی غر زد که کولر اتاقش نیاز به سرویس دارد و تمام شب از گرما خوابش نبرده. چشم هایش قرمز، اما صورت و ظاهرش مرتب بود. ظهر به آقای(م) گفتم. ناراحت شد و به بخت بد و هرچه دیگر دم دستش بود لعنت فرستاد. از بی پولی و توقع زیاد ساکنان می نالید. گفت این تابستان لعنتی تقصیر من نیست. گرم است. لعنتی. مثل جهنم گرم است. تقصیر من نیست.

سر ماه،موقع گرفتن اجاره ها همیشه خوش اخلاق بود. با من و با همه. اما امروز نه. آخر از بد و بیراه گفتن خسته شد و داخل آشپزخانه رفت و کمی بعد از آشپزخانه صدای فریادهایش می آمد.

چهارشنبه، روز ششم، ماه پنجم

خانواده ساکن اتاق 8، اتاقشان را تحویل دادند و رفتند. تمام طول روز همه جا ساکت و آرام بود. ظهر بیرون رفتم و روزنامه گرفتم. هوا به طرز وحشتناکی گرم بود و خیابان های خلوت به شهر چهره ی ترسناک و مرموزی داده بود.

موقع شام پیرمرد ساکن اتاق 2 که همیشه پایین توی غذاخوری شام میخورد گفت دلش برای سر و صدای آن دو برادر کوچولو تنگ شده است. بچه های اتاق 8 منظورش بود. گفتم بقیه آن سر و صداها را دوست نداشتند. گفت: من هم همینطور.

پنجشنبه، روز هفتم، ماه پنجم

صبح خیلی زود، آقای اتاق 12 آمد و با ناراحتی داد زد که کولرش کلا خراب شده و ادامه این وضع دیگر قابل تحمل نیست. گفت میخواهد شخصا با آقای(م) صحبت کند. گفت آقای(م) آدم فهمیم و درستکاری است و پرسید آیا فراموش کرده ام مسئله را به او بگویم؟ گفتم بله و معذرت خواهی کردم. بعد گفتم آقای(م) تا ظهر نخواهد آمد و اطمینان دادم این دفعه حتما مشکل ایشان را به آقای(م) اطلاع خواهم داد. تهدید کرد اگر ایندفعه فراموش کنم حتما مقدمات اخراج مرا پیش آقای(م) فراهم خواهد کرد.

هنگام غروب یادم آمد مشکل امروز صبح، با آقای اتاق 12 را به آقای(م) اطلاع نداده ام. سراسیمه به سمت طبقه سوم اتاق آقای(م) دویدم. روی پله ی پاگرد طبقه ی دوم پایم لیز خورد و زمین خوردم. زانوی راستم به لبه ی پله خورد و همینطور مچ دست راستم موقع افتادن آسیب دید. به آقای(م) قضیه را گفتم. یک جلیقه ی عجیب پوشیده بود که شکم گرد و بزرگش را بزرگتر نشان میداد. با خونسردی کتش را روی آن پوشید و بعد از من پرسید ظاهرش چطور است؟ ظاهرش چاق و خپل و کوتاه و نامرتب بود. اما گفتم خوب است. گفت برای شام با خانم زیبایی قرار دارد. و از من خواست موقع صرف شام حواسم به آشپزخانه باشد. بعد بی هیچ توضیحی به اتاقی دیگر رفت و پنکه ی گرد و خاک گرفته ای تحویل من داد و خواست برای اتاق 12 ببرم. گفت فردا کولر را تعمیر خواهد کرد. خوش اخلاق بود.

جمعه، روز هشتم، ماه پنجم

صبح. گلدانی که توی اتاقم گل داده بود، خشک شده. یکی دیگر از گلدان ها هم. دوتا از پنج تا. دیشب هر پنج گلدان سالم و شاداب بود. برای صرف صبحانه به آشپزخانه رفتم. جمعه ها آشپز نبود. کتری بزرگ را روی اجاق گذاشتم و در سکوت به اتاقم برگشتم. دوباره چیزی توی چشمم اذیت میکرد. از پشت در شنیدم که درب اتاقی در سمت چپ باز و بسته شد و بعد صدای قدم هایی آمد که به آهستگی توی راهرو از مقابل اتاق من گذشت. اتاق سمت چپ من انباری بود. چند ثانیه بعد، احتمالا جلوی پله ها، صدای برخورد شیئی فلزی به زمین شنیده شد و بعد شنیدم که آقای(م) شروع به فحش دادن کرد. صدای قدم ها دوباره توی راهرو برگشت و دوباره توی اتاق انباری سمت چپ گم شد. فکر کردم باید به کمک احتیاج داشته باشد. بلند شدم و به سمت انباری رفتم. در را باز کردم. غافلگیر شد. داشت گریه میکرد. سراسیمه معذرت خواستم و بیرون آمدم. با خودم حدس زدم باید چیزی در مورد زن زیبای دیشب باشد.

شنبه، روز نهم، ماه پنجم

آه چشم لعنتی. با درد چشم از خواب برخاستم. هردو چشم.

امروز آقای اتاق 6 از صبح از اتاقش بیرون نیامد و سر کار نرفت. دیروز هم برای ناهار و شام پایین نیامد. از ندیدنش خوشحال بودم، اما احساس کردم دیر یا زود برای گرفتن ملافه تازه یا آب جوش یا ایراد گرفتن از وضع تهویه اتاق ها یا نظافت راهروها خواهد آمد. تا غروب از اتاقش بیرون نیامد. آقای (م) از من خواست به بهانه تعویض ملافه ها از وضعیتش سرکشی کنم. میگفت شاید اتفاقی افتاده باشد. چند ملافه تمیز برداشتم و پشت در اتاق 6 ایستادم. از داخل اتاق صدایی نمی آمد. در زدم. دوباره سکوت. باز در زدم. صدایی مثل صدای کشیده شدن صندلی آمد و چند ثانیه بعد کسی آرام از پشت در پرسید چکار دارم. صدایش عجیب بود. گفتم ملافه تازه آورده ام. و به کنایه حرف های خودش را تکرار کردم؛ هوا گرم است. ملافه های روتختی را باید هر روز تعویض کرد. دوباره سکوت شد. گفت لازم نیست. بفرمایید و صدایش از همیشه عجیب تر بود. بعد صدای چرخیدن کلید توی قفل آمد، در را از پشت قفل کرد و کلید را کشید.

ادامه داد : حالا بروید.

از توی سوراخ کلید یک لحظه دزدانه داخل اتاقش را نگاه کردم. بعد وحشت زده و هراسان سرم را عقب کشیدم. عرق سرد روی صورتم نشست. باور کردنی نبود. مردی که توی لباس های آقای شماره 6 داشت آرام آرام از در اتاق دور میشد، یک سوسک عظیم الجثه بود.




============================================


+ آآآآره ! الان دیدم چقد طولانی شده :/ دی:




[ جمعه 31 شهریور 1396 ] [ 21:19 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

برای مریم

دیشب از ته دل خوشحال بودم. یک خوشحالی کاملا مخصوص. دیدنت توی اون لباس زیبای عروس، برای من نه فقط شرکت توی یک جشن معمولی، که یک اتفاق قشنگ چندین ساله بود. از اولین روزهای آشنایی مجازی، چیزی حدود شیش سال پیش، تا همین امروز ، همه ی این دوره ی دوستی از نظرم گذشت. انقدر که اگه همونجا میشد، احتمالا ساعتها میتونستم در موردش بنویسم. از اتفاقی آشنا شدن، دوستی ها، پیدا کردن دوستای تازه، شب نشینی های بلاگی، خاطره سازی ها، همراهی های مجازی، قرار وبلاگی نمایشگاه کتاب، دورهمی ها، و همه چیز همینقدر ساده و داستان وار، تا روزی که رو به روت توی مجلس صمیمی عقدت نشسته ام و هنوز حضور خودم رو اونجا، به سختی باور میکنم.

من هیچوقت فکر نکردم که دنیای مجازی جای عجیبی باشه، هیچوقت فکر نکردم که دنیای مجازی چیزی جدای از زندگی واقعی ماست، اما با این وجود هم همیشه و هنوز، هروقت تاثیر این چندسال زندگی مجازیم رو روی زندگی واقعی میبینم، از ته دل ذوق میکنم. وقتی تو و فاطمه رو انقدر شاد و خوشحال توی بغل هم دیدم - و هربار که میبینم - از اینکه چطور دوتا دوست هم لینکی بلاگ من باهم دوست میشن - همینقدر ساده - و این دوستی انقدر و تا این جاهای خوب، ادامه پیدا میکنه، از اینکه روزی جزئی از این مسیر بوده ام، با تمام وجود خوشحال میشم.

کاش بلد بودم بیشتر از اینها بنویسم، بهتر از اینها بنویسم، چرا که حق این دوستی خیلی بیشتر از اینهاست، اما خب... باز میدونم که همه ی این دوستی ها ، بیشتر از اینکه بر اساس نوشته ها و حرف ها باشه، همیشه بر اساس حس های ما بوده.

برات همیشه آرزوی خوشحالی کرده ام و همیشه خواهم کرد. هر روز زندگیت پر از خوشی و خوشبختی، مریم! :)



[ دوشنبه 27 شهریور 1396 ] [ 10:11 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

صدا کن مرا. صدای تو...

هیسسس... خوب گوش کن ..... هییسسس . آروووم... میشنوی؟! این صدای حنجره های پاره از فریاده... باید خیلی خوب گوش بدی... چند لحظه ندو . چند لحظه وایستا. چند لحظه هیچی نگو.... هیچی نشنو ... چشماتو ببند ... به هیچی فکر نکن ... حالا تصور کن... سری رو که رو به آسمونه ... دهنی رو که تا سر حد پاره شدن به حال فریاده ... و تو هیچی نمیبینی. هیچی نمیشنوی. فقط اون صورت . و اون دهن واکشیده . و سکوتی که همه جا رو گرفته . انگار .... داره.... سکوت رو فریاد میزنه.

تو هوا گرد سکوت میپاشه.

میدوه. میبینیش. میدوه . دست میندازی که از پشت شونه شو بگیری... نمیتونی. میدوه . دنبالش میدوی. دوباره دست میندازی. دوباره هوا به چنگت میاد . اسمشو صدا میزنی . صدای نفس هات . میدوی. اسمشو بلند ... قطعه قطعه ... میون نفس هات... صدا میزنی . داد میزنی. و تازه میفهمی...که هیچ صدایی ازت در نمیاد. داد میزنی. گلوت شروع میکنه به سوزش. ازت دور میشه. بهش نمیرسی. قدم هات کند میشن. آروم آروم. دیگه فقط رد پاهاشو جلوت میبینی. نفست میبره. وایمیستی. نفس نفس میزنی. خم میشی. دست هاتو میذاری رو زانوهات. بهشون تکیه میدی. صدای نفس هات. صدای موج ها . آروم و بی توقف. سرت رو بالا میاری . نفس میگیری و رو به آسمون اسمشو داد میزنی ... با همه ی نفست. با تموم سلول هات. با همه ی وجودت ... و هیچ صدایی نمیاد. داری سکوت رو فریاد میزنی.

صدای موج ها میاد.

زانوهات شل میشن. دست هات. میخوای وایستی. نمیشه. دست هاتو میاری جلو. تکون نمیخورن. مثل دوتا زنجیر، آویخته به شونه هات. با صورت میخوری زمین. روی ماسه ها. افتاده به پهلو. رو به دریا. و غروب. و خورشید، آروم آروم... گرم و... قرمزرنگ و.... زیبا... گونه هاتو نوازش میکنه... قطره ی اشکی از گوشه ی چشمت سر میخوره. چشم هاتو میبندی. صدای موج ها. قرمزی غروب پشت پلک های بسته ات. دستی که روی گونه ات میشینه. به گرمای خورشید. طلوع یک خورشید، توی قفسه ی سینه ات. و گرمایی که میپیچه توی رگ هات. دست ها. پاها. سرت. و پشت پلک ها. چشم هاتو به آرومی باز میکنی. و خیره میشی به چشم هاش... و حرکات ظریف لب هاش... و صدای آرومش... و صدای موج ها... و صدای پرنده های مهاجر... و همه ی صداهای خوب دنیا... که داره باهاش اسمت رو صدا میزنه .



[ یکشنبه 12 شهریور 1396 ] [ 22:00 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

گمشده.

....

+ پس چی میخوای؟

- {با بغض} فقط اجازه بدی از اینجا برم.

+ کجا میخوای بری؟

- پیش X (کاراکتر بد داستان)

+ چرا؟!

- {با گریه} : چون تنها کسیه که منو میخواد!

....



+ دیالوگ نوشت



----------


+ با چاقو یه کم پنیر برداشتم گذاشتم رو نون. دیدم انگار کنار پنیره قهوه ایه. ثانیه ی اول فکر کردم پنیر خراب شده، بعد یادم اومد که از همون چاقو قبلا برای هم زدن قهوه استفاده کرده بودم. خنده ام گرفت و بلند بلند خندیدم. احساس کردم دنیا باید همچین جایی میبود. راحت و آزاد و بی دغدغه. جایی که بشه با یک چاقو قهوه هم زد و بعد با همون چاقو پنیر برداشت و احتمالا شام هم باهاش پیاز خرد کرد، بدون اینکه لازم باشه به کسی بابت نشستن اون چاقو جواب پس داد. و احساس سرخوشی کردم!



If some one wishes expert view on the topic of blogging and site-building afterward i recommend him/her to pay a quick visit this website, Keepup the nice job.

+ بله، متن خارجکی بالا کامنتی (تنها یکی از صدها کامنتی ) است که هواداران و خوانندگان محترم خارجکی این بلاگ در مورد این بلاگ برای ما ارسال کردن. خود این کامنت از اینجا قابل مشاهده است . دیگه در مورد بین المللی بودن بلاگ توضیح ندم.


[ پنجشنبه 2 شهریور 1396 ] [ 09:02 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

PinkFloyd - Comfortably Numb

چقدر چقدر چقدر! حس خوب و دلچسبیه، یه کالکشن آهنگ های مورد علاقه ات رو پلی کنی، و بشینی از پشت گوشی به صحبت و بگو بخند با دوستات. به وبگردی. همینقد ساده و آسوده و دست یافتنی!

احتمالا از لذت های ناب قرن بیست و یکمی! :)))

.........

+ اهم اهم. به نظرم اومد با این دو پست اخیر ممکنه طاعنان مجال وقیعت یابند که آقا چرا هی میگی قرن بیست و یک؟ چرا انقد غربی؟ چرا مثلا قرن 14 ه.ش یا ه.ق نه؟! و با لبخند ظفرمندانه ی یه وری بنگرند ما رو. در پاسخ عرض کنم که به دو دلیل. اول اینکه همونطور که بسیاری از دوستان من خبر دارند، بنده یک انسان از بیخ و بن غرب زده ام. اینم که دیگه کاریه که شده. دوما هم اینکه از اونجایی که این بلاگ یک وبلاگ جهانیه و ما طبق آمار موثق (سازمان بین المللی آمار موثق - 2017) روزانه هزاران و بلکه خیلی بازدید کننده از اقصی نقاط جهان داریم. خب همین موضوع میطلبه به زبان جهانی تری سخن بگوییم اینجا. دلیل سوم هم اینکه خیلی از موضوع پرت شدیم آقا، برگردیم به همون موضوع اصلی امشبمون که همانا درود بر پینک فلوید و موسیقی پروگرسیو و هرچی هست! ❤

+ در راستای اون قضیه که گفتم از کشورهای خارجی هم بازدیدکننده داریم اینجا ، آخرین کامنت این پست رو چک کنید. مال همین چند روز پیشه. دی:



+ طاقت بیار مرد! فردا زیر کولر میخوابی :/ :(



[ دوشنبه 9 مرداد 1396 ] [ 21:09 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

Archive - Controlling Crowds

دغدغه های از روی شکم سیری قرن بیست و یکمی. واقعا که کلام شما رو باید طلا گرفت اوستا قربان. که «آدمیزاد همیشه چیزی برای غصه خوردن پیدا میکنه». آب و نونت رو خوردی، رو مبل راحت دراز کشیدی، آهنگ مورد علاقه ات رو گوش میدی، آخر هم شاکی! از چی؟ ... پاک شد...

گاهی دغدغه ها - اگه اسم هر ناراحتی لحظه ای رو بشه دغدغه گذاشت حالا - که نمیشه - تا وقتی توی سرمون اند، توی لحظه، همچین به چشم آدم میان که اوووه! حالا انگار چی شده. بعد میای بنویسیش، مینویسی ، پاک میکنی، مینویسی، میبینی نه واقعا انگار همینه! :/ میگی همین؟! :/ انصافا همینقد بیمزه و الکی؟! برو بابا.

خلاصه که عزیزان من، ماها قرن بیست و یکمی ها، انصافا، انصافا خیلی وقتها به طرز مهوعی ( چرا حالا مهوع رو به کار بردم آخه؟ :/ نمیدونم احساس کردم تلفظ مهوع خودش حال به هم زن تر از مثلا معادلش «حال به هم زنه» ) به طرز مهوعی زیادی - واقعا زیادی! قشنگ بی مورد! قشنگ اصلا همون مهوع - ناراحتی ها و خواسته های برآورده نشده ی لحظه ای مون رو بزرگ و مهم! و با ارزش در نظر میگیریم. به نظر من که به راحتی میشه اسم نصف دغدغه های روزانه زندگی عادی بشر امروزی رو دغدغه های شکم سیری گذاشت. :/ وگرنه دغدغه واقعی چیه؟ دغدغه این پشه هه که الان چندمین باره بالای سر من میچرخه و چندمین باره که شانس میاره و از لای پنجه های من که تو هوا بهش حمله میکنن فرار میکنه. دغدغه ی واقعی دغدغه ی این پشه اس که حتی نمیفهمه چرا بهش حمله میشه و بودن یا نبودن زندگیش داستان چند سانتی متر اینطرف یا اون طرف پریدن، یا چند ثانیه دیرتر یا زودتره.

بازم البته اگه دوباره بیاد حتما میکشمش ایشونو. و احساس خوبی هم ندارم از این که باید بکشمش، اما با همه این فلسفه بافی ها هم ، باز تحمل یک شب نخوابیدن - بدخوابیدن - از نیش پشه رو ندارم.

خیلی - خیلی - از این ‌شاخه به اون شاخه پریدم. الان تو ذهنم اومد شبیه میمون کوچولوی زیبایی - این صفت ها رو بهش نسبت دادم چون در مورد خودم داشتم مثال رو به کار میبردم دیدم چه مثالیه آخه میمون؟! :/ - میمون کوچولوی زیبایی که در جستجوی پیدا کردن چیزی برای خوردن -در اینجا چیزی برای نوشتن- از این شاخه به شاخه ی دیگه ای میپره، بلکه اونجا چیز به درد بخوری باشه، که نیست و همین ته مونده های فکرهای روزانه و غیر روزانه است فقط انگار.

تا یادم نرفته اینم به خودم یادآوری کنم که این پست رو کاش هرگز هیچ استاد زبان فارسی ای نخونه جایی. به قدری که توش غلط ها و اشتباهات نگارشی به کار بردم. از حشو و استفاده زیییییاد و بی مورد و بد مورد این جملات توی خط فاصله - این جملات اینطوری - (اسمش چی بود یادم رفت؟) بگیر تا جملات الکی طولانی و به کار بردن صفات و ترکیبات وصفی و اضافی به طرز فوق‌العاده ناگیرا و نامفهوم و کلا تصدیق میکنم که نمیدونم چرا انقد اینطوری شد این متن، اما خب هیچ سعی هم نکردم برای درست تر نوشتن خلاصه. احتمالا باید از اثرات جانبی همون از شاخه به شاخه پریدن باشه.

جدا از همه اینها، عنوان بالای این پست، آهنگی از گروه Archive از آلبوم سال 2009 - که من به طرز بیهوده ای روی تلفظ صحیحش «آرکایو» هم حساسم. دی: این هم احتمالا چون خودم اوایل آرشیو میخوندمش. خلاصه که حسم حس این آهنگ بود فی الحال. و همه اینها که نوشتم، از این بود. دیگه اینطوری.


ها از این کلمه ی «شکم سیری» هم بدم میاد. نمیدونم چرا. اما خب معادل بهتری هم به ذهنم نیومد جایگزین کنم. بعدم که گفتم بابا راحت باش. پاهاتو دراز کن. آهاااا. والا.


یه کمی بعدانوشت : خخخخخ. تازه جمله اول بند بالا رو خوندم. «بنده از این کلمه برند هم خیلی بدم میاد» . =)))) هعی خدا بگم چیکارت کنه آقا که حتی اینجا هم دست از سر ما برنمیداری. =))

+چنددقیقه بعدتر نوشت : اها راستی اسم اون جمله ای که تو خط فاصله میذاریم - اینطوری - رو یادم اومد. جمله معترضه. نگم دیگه کجا رفتم یادم اومد :/



[ جمعه 6 مرداد 1396 ] [ 23:29 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

قاصد روزای ابری کوشی؟

......... اینجا هم یه چیزایی نوشته بودم که از بس به ادامه پست بی ربط بود، پاک شد. لازم به گفتن اینم نبود حالا. اما دیدم یهو جمله بعدی از « راستی حرف محسن....» شروع میشه دیگه دیدم چه وضعیه آخه؟

راستی حرف محسن هم درسته به نظرم. البته حرف خودش که نبود، نقل کرد، اما تهش این بود که اینطوری نیس که نویسنده های بزرگ بشینن یه گوشه تا بهشون الهامی بشه برای نوشتن. مینویسن، مینویسن، مینویسن و به سختی تلاش میکنن تا چیزی داشته باشن برای نوشتن!

اما خب مارو چه به نویسندگان بزرگ! ما بلاگ نویسان کوچک همینطوری منتظر میشینیم یه گوشه، تا چیزی پیدا بشه برای نوشتن. اینا رو که به محسن نگفتم البته. همین مونده به فامیل بگیم ما بلاگی داریم و جایی خلوتی و گاهی اونجا چیزهایی ذکر میکنیم. یا خدا. حتی تصورش هم وحشتناکه! :/

+ اگر فرض رو بر این بگیریم که معمولا آشفتگی فکری بیشتر از هر چیزی منو تحریک میکنه به نوشتن، آیا درست است که اینطور برداشت کنیم که پس یعنی الان ذهنم آزادتر از خیلی اوقات دیگه اس؟

زززززینگ.

بله شرکت کننده شماره یک، بفرمایید.

بله. انگار که!+

اهوم. اما چرا آخه؟! :/



++ اه! بیا اصلا پاک کنیم این پستو. :/

+ انقد ایده آلیست الکی نباش بچه :/




=======

+ بعدانوشت : مثل اینکه تولستوی، نویسنده بزرگ روسی، روزی، جایی، گفته که « بدترین و خطرناک ترین کلمات اینست : همه این جورند! » پایین صفحه سالنامه روی میزم میگه اینو. صفحه ی سه شنبه، سیزده بهمن 94.

غرض خاصی هم نداشتم از گفتن این موضوع حالا! :/ :دی

اما ضمن موافقت با کلیات صحبت دوست خوبم لئو تولستوی، اضافه کنم از نظر من خطرناک ترین کلمات اینست « بکشیدشون - یا مثلا تیربارانشون کنید» یا از این دست کلمات. خلاصه که اینطوری.



[ چهارشنبه 28 تیر 1396 ] [ 10:40 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

روزهای جالبی نبود

یکهویی خیلی اتفاقات بد افتاد. غصه ی رفتن آتنا. غصه برای همه ی دردهای خاموش کشور. قربانیان تجاوز. سوال های بی جواب. نوشتم و پاک کردم. اما چی بگه آدم وقتی دردی انقدر سنگین و غیرقابل هضمه؟

غصه ی درگذشت مریم میرزاخانی. جزء اندک ستاره های درخشان این دوره ی تاریک و کم ستاره ی آسمون علمی این ملت.


از همه چیز بگذریم. اما یک چیز رو نباید بهش بی توجه باشیم. آزارهای جنسی توی این جامعه، در سایه بی فرهنگی و نبود آموزش و نقص قوانین اند که همچنان فرصت جولان دادن دارن. غصه ناکه که زورمون فعلا به اصلاح قوانین نمیرسه. اما تو بخش فرهنگ و آموزش، همه ی ما میتونیم مفید باشیم. به فکر "آموزش مراقبت از بدن" به کودکان نزدیکتون باشید. این دردهای خاموش گاهی به زندگی ما خیلی نزدیک تر از اون هستند که تصور میکنیم. مخصوصا وقتی متوجه میشیم طبق آمار، اکثر آزارهای جنسی نسبت به کودکان توسط نزدیکان و آشناهای فرد اتفاق میفته. مراقب خودتون و مراقب کوچکترهای دور و برتون باشید. این درد، دردیه که به دست خود ما و با یادگیری و آموزش خود ما درمان خواهد شد.

همه چیز این موضوع انقدر سخت هست که دلم میخواد دوباره پاک کنم همه این متنو و از کنارش بگذرم برم. همونطور که این چند وقت هی از کنار خبرها و داستان های مختلف در مورد این موضوع گذشتم. اما من باید بگذارم چیزی از این درد بمونه اینجا. اگرچه سخت و آزاردهنده و نخوندنی باشه. برای خودم.




[ یکشنبه 25 تیر 1396 ] [ 10:11 ] [ کوئیپر ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 16 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]